تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

همکارم اومده میگه: آست جان رو یه برگه ... یه "یا رب" خوشگل واسه این پسر ما بنویس، میخواد واسه هیئت محله مون!

شب که تو خونه داشتم واسش مینوشتم با خودم گفتم : آست این اولین بار در تمام طول عمرته که به نوعی در برپایی یه برنامه مذهبی سهم داریا.

یَک "یا رب" خوجل با تذهیب و نقش و نگار واسش نوشتم که فک کنم اگه نوشتن هم دارای ثواب باشه احتمالآ یه ۶۰ - ۷۰ تا حوری فول نایت - فول س.ک.س سهم بنده است.

مراتب صرفآ جهت اطلاع و صدور اوامر مقتضی به حضور اعلام میگردد و لا غیر.

.

.

.

.

رونوشت : دفتر امور لهو و لعب حوریان بهشتی جهت استحضار، هماهنگی، مساعدت و اختصاص سهمیه ء لازم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 11:33  توسط آسِت  | 

 

چند روز پیش تو برنامه میزگرد بی بی سی، عمادالدین باقی میهمان عنایت فانی بود . . .

پی نوشت : احتمالآ کارگردان هم عناءالدین فاقی بوده . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 13:32  توسط آسِت  | 

 

یا علی ذاتت ثـُبوت قــل هُوالله و اَحد

نام ِ تو نقش نگین ِ آمـــــــرالله الصَمد

لَم یَـلـِد از مادر ِ گیتی ولَم یولد چو تو

لَم یَـکُن بَعد ِ نبـی مِثلت لَهُ کُفوآ اَحد

پي نوشت : گرچه ميدونم اين جور عناوين! مصداق بارز شخص پرستيه ( كه به هيچ وجه با عقايد من سازگار نيست )، ولي صرفآ به دليل احترام به احساسات دوستانم اين پست نوشته شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 2:49  توسط آسِت 

از سر کار خسته میرسم خونه. کیف و پرت میکنم رو مبل و یه راس میرم اتاق خواب. لباسا رو میکنم و بدو میرم دشویی.

آ آ آ آ آ آ . . . . . ( اینجاش به شوما مربوطی نیس. ما خودمان میدانیم چی گلط کردیم )

تازه چشام وضعیت خونه رو میبینه. یه چند دقیقه ای میشینم رو مبل. تو سکوت خونه چشم دوختم به کف هال.

رختخواب پهــــــن !! پتو پيچ خورده روش و گندله شده !! انگار چند نفر روش با هم كشتي گرفتن. يه زير سيگاري كنار بالش. ولي تمام خاكستر سيگارايي كه ديشب كشيدم درست به فاصله يه سانتيش ريخته شده رو فرش. حتما ديشب توهم زده بودم و خيالم راحت بوده كه خاكستر سيگارا درست ميريزه تو زير سيگاري و به همين خاطر توجهي نكردم.

بالا سر بالشم پوست نارنگي روهم رو هم جمع شده و چون اون بالاي بالاش حالت كاسه پيدا كرده بازم توش مقداري خاكستر سيگار هست و يه فيلتر سيگار !!

ميرم آشپزخونه. رو اُپن كليد ماشينه و يه كيسه نصفه قند و يه شيشه سركه بالزاميك !! و روغن زيتون و سه تا ليوان كه تهشون سياه شده و تو يكيشون ته مونده چايي سياه شده و وسطش دو تا فيلتر سيگار و مقداري خاكستر كه ديگه بصورت گِل درومده شناوره . . .

آها يه سيني هم هست كه توش بربري و يه كم نون خشك شده. يه گوجه فرنگي چولسيده و چروك شده ( گرچه الان جنس چروك مده ولي نه گوجه فرنگيش ) كه ديشب گذاشتم بيرون تا بشورم و با كتلك بخورم ولي يادم رفت، هم تو سيني مونده . .

خدا رو شكر ديشب ساعت ۳ كه بيدارش شدم يادم بود كه سس مايونز و سس تاباسكو رو بزارم تو يخچال وگرنه فاسد شده بودن . .

تو سينك چند تا ليوان و ماگ و آبجو خوري و گيلاس و ( نه بابا! منظورم گيلاس شراب خوريه. نكنه فك كردي منظورم گيلاسيه ؟؟!! ) استكان و . . . . جم شده. هر كي فك كنه ليوانا و محتويات توش كپك زده خره .

مديوني اگه فك كني آب شنگوني تو اونا سرو شده. نه بابا ! وقتي ليوان تميز موجود نباشه آدم مجبوره تو آبجو خوري چايي بخوره تو گيلاس ماست . . من تو كاسه هم چايي خوردم !! ميدونستي ؟!

ميرم پاي گاز. اين گاز لا مصب برا من خيلي خاطره انگيزه . . . در قوري رو بر ميدارم تا چايي دم كنم كه ميبينم چايي توش كپك زده. يادم نمياد آخرين بار كي چايي دم كردم توش. ولش كن اصن !! ما هم هميشه چايي كيسه اي ميخوريم. هر كي خواست چايي دم كنه تو قوري به خودش مربوطه. جونش با خودش اگه مسموم شد.

در حال برگشت تو هالم كه پام ميره رو يه تيكه نون خشك. زحمت نميدم دولا شم و برش دارم. چون احتمالآ تا چند هفته ديگه ميخوام جارو كنم !!!

دوباره لم ميدم رو مبل و يه كوسن ميزارم تو دسه مبل كه سرم و بزارم روش. كوسن و كه ميكشم يه ظرف دسر شكلاتي كه دسرش صد البته خورده شده و توش يه دسمال كاغذي مچاله شده و يه گوش پاكن كه سرش زرد شده و مقداري ته سيگار و خاكستر هست، پرت ميشه وسط اتاق و خاكسترش پخــــش ميشه رو فرش. . . اي تف به اين شانس.

ولش كن وقتي پا شدم برش ميدارم.

سعي ميكنم به خودم دلداري بدم كه نه بابا چيزي نيست. به سمت چپش! بعدآ دو ساعته تمومش ميكنم و تميز ميشه اين سگ دوني !! آخه چيزي كه مارو با سايرين متمايز ميكنه سرعت عملمونه !

اما خيلي بيشتر از اين حرفا روحيه ام و باختم !!!

تي وي رو روشن ميكنم. دلم طاقت نمياره. دوباره يه جست ميزنم و پا ميشم و ميرم آشپزخونه. سيني رو با جاش خالي ميكنم تو ظرف آشغال. سه تا كتلت از تو فريزر در ميارم و ميزارم تو يه بشقاب.

دوباره يه گوجه در ميارم و ميشورم و مقداري نون.

خدا رو شكر. انگار نصف كارام و انجام دادم. دوباره ميرم جلو تي وي رو همون رختخوابه كه الان فك كنم دو هفته اي هست كه جم نشده دراز ميكشم. فك كنم اگه جمش كنم همه جاي فرش بخاطر تابيدن آفتاب رنگ و روش رفته بشه و درست به ابعاد رختخوابم، رنگ فرش غليظ تره !!

يه سيگار روشن ميكنم و ديگه با خيال راحت خاكستر شو كنارم رو فرش مي تكونم. توي زير سيگاري ام نريخت نريخت . ما را چه باك !!! ما كه بعدآ ميخوايم تميز كنيم. اگرم ريخت ايضآ حواله به سمت چپ!! آه چقد مجبورم ار سمت چپم مايه بزارم. ميترسم كم بيارم ديگه . . .

طبق معمول چراغا رو روشن ميزارم كه خوابم نبره.

. . . . .

از زور گرسنگي از خواب پا ميشم. يه نيگاه به ساعت ميكنم و ميبينم ساعت سه نصفه شبه !!

اي بخشكي شانس هي. يه امشب و خواستيم مث بچه آدم غذاي گرم بخوريما. ببين چطور پي پي ميشه به زندگيمون.

يه چند لحظه طول ميكشه تا رادارم كار كنه و بفهمم دقيقآ ساعت 3 نصفه شب يني چي !

به زور پا ميشم و ميرم طرف اُپن. چشام خواب آلوده و جلوم و نميبينم. يهو پام ميخوره به گوشه ستون اُپن. دردش ميپيچه تو تمام بدنم و مث يه شوك خواب و از سرم ميپرونه. يه لنگه پا واميستم و يه پام و ميارم بالا و انگشت پام و به شدت فشار ميدم تا دردش تسكين پيدا كنه.

اي تُفــــــــــ . .  در حالي كه صورتم مثل پلاستيكي كه روش آب داغ بريزي جم شده، بدون هدف فُش ميدم. خودمم نميدونم به كي و به چي و چرا. . . ولي دوست دارم فحش بدم. انگار تسكينم ميده. اي سگ تو روحت . . . .  .ش! فاك فاك فاك فــــــــــــاك ك ك ك . . .مگه كوري ؟!

با عصبانيت سيني رو با جاش خالي ميكنم تو سطل آشغال. چون خواب آلودم نصفش ميريزه كف آشپزخونه. مهم نيست. جونت سلامت باشه حاجي ! ما كه چيزي نخورديم بزار لااقل بخيل نباشيم و اجازه بديم مورچه هاامشب جشن بگيرن. اصن تقصير اين سازنده هاست كه دهانه! سطل آشغالا رو ( ها چيه ؟ ياد دهانه وا‍ژن افتادي تو اين هاگير واگير! چقد منحرفي تو !) و گشاد تر نساختن.

گوجه رو ميزارم تو يخچال و كتلا رو هم همچنين. ولي اين شيكم وا مونده داره قار و قور ميكنه. صداي التماسش و ميشنوم. بدبختي شيكمم خالي باشه خوابم نميره. از شما چه پنهون كمي هم سوز ميزنه معده ام. دريخچال و وا ميكنم.

توش يه بطري آبه و يه بيلاخ ِ معنوي وسط يخچال !!

ظرف پنير و كورمال كورمال از تو يخچال پيدا ميكنم و درش ميارم و ميزارم رو اُپن.

درش و باز ميكنم و از گوشه اش يه تيكه طوري كه از قسمت كپك زده اش بهش نچسبه بر ميدارم و با انگشت ميمالم رو نون بربري كه حالاديگه مث سنگ شده.

ميزارم دهنم و ميرم طرف رختخواب. چراغا و تي وي رو خاموش ميكنم و ميرم لالا.  لا مصب حالا مگه نونه نرم ميشه تو دهنم. يه ربعي تو دهنم ميمونه تا بالاخره بشه جوئيدش ! تو اين زمان منم همونطور دهنم پر و باد كرده مونده. اونايي كه منو ديدن ميدونن كه همينجوريش قيافه ام خنده داره واي بحال هميچن حالتي !! همينجور دارم نون خشك سُق ميزنم و بزاق دهنمم كه الحمدولله اون وقت شب تعطيل كردن و خوابيدن. بالاخره به هرجون كندني شده بربري خشك و ميدم ميره پايين. ولي فك كنم از سر گلوم تا خود معده ام و جر داد تا رفت پايين لا مصب.

بعد ديگه نيت ميكنم كه بخوابم. يه بالش كوچيك ميزارم لاي پام و . . . ( اي تف به اون ذهن منحرفت بچه ! بابا جون بخاطر كمر دردمه، ها چيه ؟ نكنه ميخواي واسه كمردردمونم واسمون حرف در بياري ).

بالاخره بعد از چند دقيقه آرامش حكمفرما ميشه. سكوت و فقط صداي ويز ويز موتور يخچال مياد. بخاطر سكوت زياد فكر ميكنم كه ديگه خوابم نبره. ديدي آدم بعضي وقتا گمان مي افته !!؟ كم كم داشتم تصميم ميگرفتم حالا كه ديگه خوابم پريده، پاشم و شامم و گرم كنم و بخورم ولي استخاره ميكنم و بد مياد پس منم بي خيال ميشم.

اما نفسم بالا نمياد ! دهنم خشك بوده و اين پنيره هم مث سيمان ماسيده تو گلوم. اين بربريه لعنتي هم هنوز نصفش مونده تو گلوم. مث اَره اي كه تو ماتحت آدم گير كرده باشه نه پايين ميره نه مياد بالا. اي بابا ! اينجوري كه نميشه. هيچ چيز بدتر ازين نيست كه آدم دوباره از تو رختخوابي كه به زور گرمش كرده بلند شه و بره آب بخوره ولي چاره اي نيست وگرنه ريده ميشه تو خواب آدم.

پا ميشم و يه ليوان از رو اُپن بر ميدارم و ردش ميكنم زير جا آبي! يخچال. در يخچال و  وا ميكنم كه نورش بيوفته و ببينم خير سرم چه غلطي دارم ميكنم. ليوان كه نصفه شد درش ميارم و لا جرعه ميرم بالا. احساس ميكنم يه مزه خاص ميده آبش.

با خودم ميگم اشكال نداره حتمآ بازم يكي مُرده و جسدش هنوز مونده تو منبع آب منطقه. تقريبآ دو سومش و ميخورم كه چشمم مي افته به ليوان و ميبينم كه واقعآ آبش چقدر كدره. ليوان و ميارم پايين و با دقت نيگا ميكنم و ميبينم زپرشك !! نصفش چايي بوده و بقيه اشم اب ريختم روش ! اشكال نداره حداقل عطشم رفع شد. چايي بوده ديگه سَم نبوده كه . . .

بربريه هم به هول و قوه الهي بالاخره با سلام و صلوات و سُمبه رفت پايين. يه كم فكر ميكنم ببينم كار ديگه اي نمونده كه تا بلند شدم بخوام انجام بدم. يه بار ديگه مياد تو ذهنم كه شام بخورم يا نه ! داشته باشيد كه همه اينا ساعت ۳ نصفه شبه كه داره اتفاق مي افته. خب خدا روشكر بالاخره تصميمم و گرفتم كه برم كپه مرگم و بزارم.

دوباره ميخزم تو رختخوابم و پتو رو ميكشم تا زير گلوم. در حال سگ لرز زدنم !!! تازه داره چشام گرم ميشه كه روم به ديوار، اسهال به روت !! ببخشيد گلاب به روت احساس ميكنم دشويي لازمم. اي تُفـــــــــ... مث اينكه امشب قرار نيس ما كپه مرگمون و بزاريما. با عصبانيت پا ميشم و ميرم . . .

ش ش ش ش . . . . رررر  . .. .  فس س س س س . . .  شُر ر ر رر ( صداي سيفونه نترس ).

دوباره ميرم تو رختخواب. مسواك و بي خيال ! حالا كي ميخواد دهن مارو بو كنه مثلآ !  ايندفه اگه برينم به خودمم پا نميشم برم. گفتم كه حساب كار بياد دستت. تازه داره چشام گرم ميشه كه يه دفه شير آشپزخونه شُررررر . . . . يه كم آب ازش سرازير ميشه تو ليواني كه زيرش مونده بود. خدا به خير كنه ! شير آب خونه مونم جني شده ! شايدم حَ . . . ي ! چيكار كنه بدبخت خو . . . اينم تقصير منه ؟

بالاخره خوابم ميبره. الان خوابم ديگه هيس س س سرو صدا نكن از خواب پا شم سگ ميشم. پاچه ميگيرما !!

صب ساعت ۸ پا ميشم. دهنم خششك مث مامي شورت بچه، ۶ ساعت پس از شاشيدن به خودش.

پا ميشم و يه چايي كيسه اي درست ميكنم و يه تيكه يخم ميندازم توش كه زود سرد شده. اين صداي تركيدن يخ وقتي تو يه مايع داغ مي افته رو خيلي دوس دارم. برام جالبه. دوس دالم خو . . .!! 

سيگارو روشن ميكنم و پشت پنجره كارگرا رو نيگا ميكنم كه دارن رو يه ساختمون نيمه كاره كار ميكنن. حتي اونا هم مث من زندگي نميكنن بخدا. آخه يه قدرتي خداوندگار عالميان حتمآ متاهلند ! ما كه همون نصفه دينمونم به فاك عظما رفته احتمالآ تا حالا ديگه !

و بعد ميرم دنبال يه لقمه نون حلال. ساعت ۱۰ صب جلسه دارم. عمرآ اگه بفهمن كسي كه جلوشون نشسته و اينقدر خير سرش لفظ قلم حرف ميزنه، ديشب و چطور گذرونده عمرآ تره واسش خورد كنن. تره خورد كردن كه خوبه عمرآ اگه كاهم بارش كنن. خوب خوبيش به اينه كه كسي نميدونه و همه همين ظاهر رو ميبينن.ظاهرمم كه قربون خودم برم معركه اس !!! لا مصب خدا ريده با اين آدم خلق كردنش .

وقتي فكرش و ميكنم شب دوباره بايد برم تو اون خونه ( خونه چيه ؟ جمعه بازاره! سگ ميزنه گربه ميرقصه منم اون وسط چوپي ميگيرم ) نفسم تنگ ميشه بخدا ! ولي چاره اي نيست.

بايد رفت. اي بابا كجا ؟ بودي حالا ! يه چاي ديگه . . . .

تو راه داشتم با خودم فكر ميكردم راستي چي تو زندگي متاهلي اينقدر ماها رو ترسونده كه بازم اين زندگي سگي رو بهش ترجيح ميديم !!

جدآ من كه نفهميدم. اگه تو فهميدي به منم بگو . . . .

باقي بقايت - جانم فدايت

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 0:9  توسط آسِت  | 

میگم : داری چیکار میکنی ؟

میگه : دارم خونه رو تمیز میکنم

میگم : پس اون هم خونه ایت کجاس ؟ چرا کمکت نمیکنه ؟

میگه : پ ر ی و د ه. افتاده گوشه خونه !

میگم : بزن تو سرش ! بلندش کن یه کم کار کنه !

میگه : نه گناه داره ! داره تاوانش و میده.

میگم : تاوان چیو ؟

میگه : تاوان زن بودنش و

میگم : خب ! آخرش که چی بشه ؟

میگه : که آخرش یقین پیدا کنه که خدا هم یه مَرده !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:56  توسط آسِت  |