مطلب اول : خب بابا های لایت کن دلت نشکنه . "ماشالله!! شیرین کاری دیگه چی بلدی ؟؟ خب حالا اگه کِرمِت نِشت برو بقیه پست و بخون "
مطلب دوم : دوستان عزیزی پیام خصوصی میزارند که جالب مینویسی یا مثلآ خاک تو سرت با این نوع نوشتنت و یا مثلآ لینکت کردم و . . . .
ضمن عرض تشکر و طول احترام به این دوستان عزیزم میخواستم بگم این نوع نظر ها جنبه خصوصی نداره و من ازین به بعد اینا رو پابلیک ( عمومی) میکنمشون. اشکال که نداره ؟ قَبِلتُ ؟
دوست عزیز دیگه ای فرموده بودند چرا مثل سابق در بلاگت نوشته های سیاسی نمینویسی ؟ که در پاسخ این دوست عزیزم باید بگم من در بلاگ قبلیم هم هیچگاه سیاسی ننوشتم و صرفآ گاهی مسایل اجتماعی رو که در روزنامه ها و اطراف خودم میدیدم مینوشتم و هرگز خودم و در مقام قضاوت قرار نمیدادم و فقط نتیجه ء شخصی و استنباط خودم رو درج میکردم.
اصولآ در مورد سیاست به نوشته ء زیر به شدت معتقدم ( در حال حاضر ). شایدم روی مواضعم رو عوض کنم. اگه این اتفاق افتاد اطلاع میدم.
در روزگاران قدیم که هنوز سکس در کشور ما بدین صورت خیابانی و سهل و راحت الحلقوم ( چیزی شبیه باسلوق که راحت از گلو پایین میرود - استعاره از چیز سهل الوصول ) رواج نداشت در هر شهری عده ای خاص بودند که به امر "ج ا. . . . ی " اشتغال داشتند و ازین راه اندوخته ای جمع میکردند و لقمه ای سر سفره ء زن و فرزندان میبردند. البته همه به وضوح واقفیم که "کنندگان" اصلی این حرفه همانا زنان و دخترکانی بودند که تن خویش را عرضه میکردند و به بهایی ناچیز معامله.
از آنجا که در هر صنفی خوب و بد ی هست درین صنف نیز آدم بدِ داستان ما شخصی بود به نام "سیامک" که نه تنها از آوردن دخترکان کم سن و سال به این ورطه ابایی نداشت بلکه خودش برای اولین بار اونا رو به این راه رهنمون میشد و خلاصه "آب بندیشون" میکرد. نا گفته نماند که هرازگاهی که مشتری برای زنی میبرد بعد از گرفتن قمیسیون ( کمیسیون) از مشتری و بعد از رفتن او، خودش نیز به عنوان قمیسیون تنی به آب میزد و حضی وافر میبرد. یعنی مفعول مجبور بود در ازای دریافت یک دستمزد دو مرتبه کار کنه !!
سیامک ولی هرگز به محارم خویش نظر نداشت.
روزی یکی از همین زنانِ داستان راستانِ ما برای رهایی ازین ورطه منجلاب و دوباره کاری ها بالاخره با هر ترفندی بود خودش و به گردن این سیامک بخت برگشته انداخت با هر با هر حیله و نیرنگی که بلد بود اظهار کرد طفلی که در شکم دارد ازین حضرت والا ، سیامکِ آقا بالاست.
آن طفل که ملغطه ای بود از عصاره هزاران مرد به دنیا آمد و نامش را بخاطر همخوانی داشتن با نام پدر ( پدر ِ پدر سوخته اش ) "سیاه صفت" نهادند.
سیاه صفت در مکتب پدر دانش آموخت و در تمام فنون این امر تبحر حاصل کرد و بعد از مرگ پدر عنان اختیار را در دست گرفت و کار و کاسبی راه انداخت.
ولی این پسر که با نون ک . . . . . . ش ی بزرگ شده بود ( کنایه ازینکه نون ک . . . . ش ی خوردن نداره ! ) حرومزاده تر از پدر بود چرا اینکه علاوه بر بیزینسی که پدر برایش به ارث گذاشته بود، گه گاهی که جِمس ِ ( جنس ) ترگل ورگل در دست نداشت از خواهر و مادرش نیز کمک میگرفت و آنها را راهی ِ مکتب عشق میکرد و بعد از اتمام کار هم به عنوان قُمیسیون خودش با خواهر و مادرش تنی به آب میزد. خلاصه اینکه در حرومزادگی و زناکاری اِند ِ همه ء خوبان بود و آنچه قوادان یک شهر به تنهایی داشتند ایشان همه را یکجا در چنته داشت.
کم کم سیاه صفت، سیاه صفت در همه شهر پیچید و از اقصا نقاط، هر تازه واردی که وارد شهر میشد و سراغ جِمس (!) را میگرفت همه، سیاه صفت را نشانی میدادند.
اما سیاه صفت اسمی بود که کمی سخت در دهان ها میچرخید و ادا کردنش برای همگان راحت نبود. فلذا هر کس به نام مشابهی او را خطاب میکرد. یکی میگفت سیا. یکی او را سیاسوخته دیگری پدر سوخته آن یکی سی سی خطاب میکرد آ ن دگری هم میگفت صفی و . . . .
تا اینکه برای راحت تر ادا شدن نام این بزرگوار چند حرفی از نامش را انداختند و نامش را از "سیاه صفت" به "سیاصت" و بعد تر ها "سیاست" تغییر دادند.
بعد از مرگش از آنجا که همه میدانستند "سیاست" که درین دنیا به محارم خویش نیزچشم طمع داشت و بهشان رحم نکرد، درآن دنیا نیز اموات خویش را از لبه ء تیغ خواهد گذراند مقبره ای برایش ساختند و بروی قبرش نوشتند :
کافر و از حوزه ء اسلام دور
لیک بسی مایل ِ اهل قبور !
تا بکَند سنگِ سر ِ قبرشان
لیک ب گ ا ی د همه امواتشان.
و پس از آن در پس ِ هر کلمهء "سیاست" که ادا میشد همیشه خیانت به نزدیکترین کسان و کثیفی و فساد و . . . . مستتر بود و مردم ازآن پس برای نشان دادن "کثیف ترین ِ چیز ها" آن را منتسب به "سیاست" میکردند.
پی نوشت : هر گونه تشابه اسمی و لفظی درین نوشته که کاملآ ساخته و پرداخته ذهن مغشوش نویسنده است اتفاقی است. پیشاپیش عذر خواهی میکنم.
