تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

 

امتداد رد پای یک نفر، ....

که تقُ تق می دود درست روی طولِ موج هایِ خواب زندگیت با همان سرُ لباسُ وضعِ ظاهرِ همیشگیش! بی خیال ِعاطفه. بی خیالِ آبرو. بی خیالِ اعتبار...,

حلقه حلقه دود می کنی طلسمِ برگ را.

می خورد به هم حواسِ اضطراب..!

پخش می شود صدای پاشنه..

سایه غرق در نگاهِ بُهت...

توی راه پله ها کسی ست. شبیه تو....نه!.. ولش کن. اصلآ چه فرق می کند! شبیه هرکسی! شکلِ خانه ات خراب نیست !؟؟

حسِ عاشقانه ای مچاله می شود...., زباله اعتماد...

درد می کشد غرور یک نفر.

درد می کشد تمام مغز استخوان.!

حدس می زنی کسی شکسته است..

تباه می شوی.

لحظه ها سکوت میکنند..

پی نوشت : شاعرش نمیدونم کیه. ضمنآ کمی ! شعر رو با اجازه شاعرش تغییر  دادم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط آسِت  | 

 

زمان : هر زمان

مکان : همین بغل پای صندوق رای

مجری : خواهرم الان حدودآ ۶ ماهه رسانه های بیگانه مردم رو به عدم حضور در انتخابات دعوت میکنن ولی امروز مشاهده میکنیم که مردم یه نـــــــــــه بزرگ به این رسانه ها گفتند و نشون دادند که ارزشی برای این رسانه ها و تبلیغاتشون قائل نیستن. شما نظرتون چیه ؟

خواهرش : بله واقعآ همینطوره که شما میگید و همونطور که امروز به همه ثابت شد مردم واقعآ ارزشی برای گفته های این نوع رسانه های قائل نیستند و من از همین تریبون از نیروی انتظامی درخواست میکنم که اینقد هی نریزن و ماهواره مردم و جم کنن. بــِکِشن بیرون از ما لطفآ.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط آسِت  | 

 

با دوستم رفتیم خونه ببینیم یه هفتاد میلیون ( ناقابل ) کم دارم. به دوستم که خونه رو معرفی کرده میگم : نه نمیشه ۷۰ کسر دارم.

همچین در اِند مرام میگه : غمت نباشه داداش ! نمیرن رفقا ! بالاخره یه چار تا رفیق مث ما داری. نمیزاریم کم بیاری !

رو کردم بهش گفتم : آخه دیوث اُدمه ای تو خودت الان ۵ ماهه که یک و نیم به من بدهکاری !

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط آسِت  | 

 

چه جدایی شیرینی شد جدایی نادر از سیمین. . . .،

 

پی نوشت ۱: حالا امشب اخبار تلویزیون از تودیع و معارفه سازمان میراث فرهنگی و گردشگری و قیمت سکه و هفته ء هوای پاک و ۱۲۰ برنامه کلان برای دهه مبارک و کاهش رتبه اروپا در موسسه استاندارد استنفورد و کاهش حقوق کارمندان یونان و انتقاد شدید استاد دانشگاه امریکا از سرکوب معترضین وال استریت و تظاهرات بر علیه طارق الهاشمی در عراق و نشست پارلمان عراق برای ضرورت اتحاد داخلی و نام نویسی انتخابات ریاست جمهوری مصر و احتمال بازنگری معاهده کمپ دیوید و تظاهرات مردم بحرین بر علیه آل خلیفه و پیش بینی سازمان هواشناسی برای نقاط کشور و ابعاد سیاسی برخورد هوایی دو تا هواپیمای اف ۱۵ و میراژ در عربستان و باخت ۳ بر صفر ذوب اهن برابر سایپا و برد ۳ بر ۱ فولاد برابر صنعت نفت و باخت ۲ بر ۱ راه آهن برابر صبای قم و برد ۱ بر صفر داماش برابر فجر سپاسی و برد ۳ بر صفر تراکتور برابر شاهین بوشهر و برد مس کرمان برابر استقلال و کاهش استقبال تماشاگران فوتبال بخاطر برگزار شدن مسابقات بین هفته و سالروز فرار محمدرضا شاه و پیامد های حضور شاه برای انور سادات و رفتن شاه پیش پیشگو برای اطلاع از آینده و بسته خبری علم و فن آوری و آموزش عالی و اختراعات و تعویق کنکور دانشگاه پیام نور و راه اندازی سایت کرسی های آزاد اندیشی و تجمع ۳۰۰ نفر از دانشجویان دانشگاه شریف برای تغییر رشته به فیزیک هسته ای و موفقیت دانشگاه صنعتی توسط کشت سلولی برای درمان مینیسک پا و رشد بی سابقه ایران در نشریه نیچر برای صعود ۳ پله ای رتبه علمی ایران و اجرای طرح آزمایشی ارتقا سلامت و اعلام چند باره پیامک برای اعلام نظرات و پیشنهادات و انتقادات و . . .  میگه و میگه،

الّا یه جمله که توش نادر، یا سیمین، یا حتی . .

"جـــدایی"  باشه !

پی نوشت ۲ :

زین دو هزاران مــن و ما
این چه منم نه من منم
دست منه بر دهنـــــــم
گوش بده عربــــــــده را

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط آسِت  | 

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد. برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آنرا هم دزد زده بود.

به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند! چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت. هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.

 روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان. دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند. اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.

 بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.

 در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه‌ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.

 به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند.

 به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته‌تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند. به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... .

اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده‌ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد. به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مُرد.

به نقل از کتاب شاه گوش ميکند.  "ايتالو کالوينو"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط آسِت  |