تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

بچه که بودم خیلی دوست داشتم شلوار کردی بپوشم و آدامس بجوم و ضمنآ یه تنفگ ترقه ای هم داشته باشم ولی هیچوقت برام شلوار کردی نخریدن . بجاش مامانم همیشه شلوارهام و خودش میدوخت و دهن پاشم چین میداد مثل شلوار دخترا . همین میشد که همیشه دخترا ی کوچه منو مسخره می کردن که شلوارم دخترونه است . وقتی سوم دبیرستان بودم بالاخره یه تفنگ ترقه ای واسه خودم خریدم ولی دیگه نمیشد تو جیبم بزارم و تو کوچه ترقه در کنم . نتیجه این شد که هم عقده شلوار کردی و هم عقده تفنگ ترقه ای تا این سن تو دلم مونده .

گرچه بخاطر شلوار های چین داری که کاردستی مامانم بود کم  هم  تحقیر نشدم و به همین خاطر هیچ دوست مونثی از زمان بچگیم ندارم .

اینا رو گفتم که بدونید گاهی چیز ها یی هر چند نا چیز و بی معنی تا مدتها تو دل آدم میمونه و گاهی حتی ممکنه تبدیل به حسرت زندگی بشه .

تصمیم گرفتم اگه متاهل شدم از همسرم بخوام که واسم شلوار کردی بدوزه . اونم با جیب هایی که توش بتونم یه خروار تخمه ژاپنی بریزم.

شاید برا تولد توله ام  هم یه تفنگ ترقه ای بخرم . شایدم نخریدم

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

چند روز پیش از شرکت که رسیدم خونه خواستم ماشین و ببرم تو پارکینگ که دیدم یه جوون لاغر اندام و کثیف در حالی که یه گونی بزرگ رو دوششه داره سطل آشغال در خونه مون و کنکاش میکنه . تو خونه بر خلاف همیشه غذا داشتم . اول خواستم برم براش کمی غذا بیارم بعدش پشیمون شدم . گفتم از فردا حالا هی داره بیاد و زنگ بزنه و غذا بخواد .

از روی دلسوزی گفتم کمی بهش پول بدم . بوق زدم واسش و اومد جلو . پرسیدم چند سالته ؟ گفت : ۲۳ سال . ولی فکر کنم چاخان کرد چون خیلی فکر کرد تا جواب داد .

پرسیدم چقدر درامد داری ؟ گفت : هیفده – هجده هزار تومن .

به نظرم درامد بدی نبود ولی وقتی فکرش و کردم از صبح خروس خون تا بوق سگ باید سطل آشغال ها رو بگرده چندان هم به نظرم جالب نیومد.گفتم : صبحا از ساعت چند کارت و شروع میکنی ؟ گفت : صبحا کار نمیکنم . فقط عصر ها از ساعت هفت تا ده شب کار میکنم .

گفتم : یعنی بابت سه ساعت کار روزانه هجده هزار تومن در آمد داری ؟

گفت : آره .

پولی رو که آماده کرده بودم بهش بدم گذاشتم جیبم و دلم بحال خودم سوخت .

گفتم : اوکی برو سر کارت . گفت : مرض داشتی منو صدا کردی .؟

گفتم : خیلی خوب بابا. برو سر کارت . کاری باهات نداشتم . از حرصم صدای موزیک ماشین رو هم تا آخر زیاد کردم تا به این طریق دق دلی درآمد برابر خودم با اون  و خالی کرده باشم .

از امروز دستمزد برابر خودم و با یه آشغال جمع کن  رو هم  به یاد خواهم داشت .

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

این مکبر مسجد روبروی شرکت ما فکر کنم جاش طبقه هفتم بهشت باشه . بسکه هر روز که شروع به اذان گفتن میکنه من خار مادر خودش و هفت جد و آبادش و زیر و رو میکنم . مرتیکه فکر کنم حدود ۵۵ سال سن داشته باشه ولی صداش مثل یه جوون ۱۵ ساله تازه بالغ شده میمونه .

هر چی هم بهش میگیم بابا تو اگه  ظهر ها خر در چمن نخونی ثواب بیشتری میبری به خرجش نمیره که .

دیروزرفتم پیش  پیش نماز مسجد . گفتم حاج آقا تا حالا قبل ازاذان مسجد بودی ؟ گفت چطور مگه . فکر کنم تا حالا قبل از اذان تو مسجد نیومده بود .

قضیه رو براش شرح دادم . گفتم حاجی من نمیخوام به قرآن و پیغمبر استناد کنم ولی حتی این قرائتی هم با این مسئله مخالفه و میگه نباید صدای بلند گوی مسجد همسایه ها رو اذیت کنه .

حاجیه گفت . بررسی میکنم .فردا ظهر که شد دیدم که یه پسر ده دوازده ساله شروع به اذان گفتن کرد . گرچه بازم صدای بلند گو ها زیاد بود ولی  خیلی خیلی بهتر شده بود.

بعد از اذان رفتم مسجد و از پیش نماز تشکر کردم . باورتون نمیشه میخواستم پاش و ماچ کنم . از ذوقم بهش گفتم حاجی اگه قول بدی اون یارو دیگه اذان نگه منم قول میدم تا وقتی تو این شرکت کار میکنم هر روز بیام مسجد و نماز بخونم . حالا خودت حساب کن ببین ثواب اذان گفتن بیشتره یا یه گبر و نماز خون کردن .فکر کنم قبول کرد که که دومی ثواب بیشتری داره . به مکبرانکر الاصوات اولی هم پیغام دادم که اگه یه بار دیگه صداش و بندازه ته گلوش و .... ماشینم بیمه اش کامله. خداییش جلو مسجد زیرش میگیرم .

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

سیگارم و که روشن میکنم میدونم که الان یه چیزی بهم میگه . هنوز پک دوم رو نزدم که یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم میندازه و میگه : دایی جون بابات میدونه که سیگار میکشی؟ گفتم با اجازه پدر و مادرم و و سایر بزگترا بععععله .

ساکت میشه ولی میدونم که ناراحت شده .

موقع خواب میگه دایی جون فردا صبح منوببر جاده ساوه اونجا کار دارم . منم گفتم دایی جان اینجا شهرستان نیست و همینکه امروز اومدم دنبالت شق القمر کردم . ضمنآ من صبح باید برم شرکت و نمیتونم شما رو برسونم . میگه یعنی نمیخوای دایی رو برسونی ؟ میگم : نه  قربان . بابامم که میخواد بیاد سراغم نمیرم دنبالش . البته بنده خدا اینقدر میفهمه که تو این شلوغی منوبا این کمر دردم  از این ور شهرنکشونه اون ور شهر .

میگه پس الان منو ببر خونه خاله که صبح با شوهر اون برم .میگم هر طور مایلی .با خاله که هماهنگ کردم میگم . الان میخوای بری ؟ میگه : آره . میگم پس بزار زنگ بزنم آژانس.

با تعجب میگه : مگه نمیخوای دایی رو تا خونه خاله برسونی ؟ میگم : نکنه انتظار داری ساعت ۱۲ شب از این ور شهر بکوبم و برم اون ور شهر ؟

با عصبانیت لباسا ش و در میاره و میگیره میخوابه . منم خونسرد رفتم خوابیدم .

چند روز بعد مادر بزرگم زنگ میزنه و میگه دایی گفته عمرآ پام و خونه کاوه بزارم . ناسلامتی بعد از نه سال رفتم خونش . منم گفتم : آی ی ی ی ی ی قلبم .مادر بزرگم از پشت تلفن میگه : کاوه جان چی شد ؟ میگم : بابا جون خبر بد و که یهویی به آدم نمیدن . حالا ازین به بعد خرج زندگی منو کی تامین کنه ؟؟؟

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

  از خونه دوستم تو سعادت آباد میام بیرون  که میبینم ضبط ماشینم نیست . خواستم در و باز کنم که دیدم در قفله . خوشحال شدم که حتمن ماشین من نیست ولی پلاک و که دیدم آآآآه فهمیدم ضبط و بردن و بعدش در ماشین و قفل کردن . کلی آقا دزده رو دعا کردم که عجب دزد با انصافی بوده که شیشه و نشکسته .

دوستم میاد پایین و ماشین و وارسی میکنیم و میبینم ای نسناس هر چی تو ماشین بوده برده . یه تسبیح که یادگار یکی از دوستام بود و همیشه دور دنده میبستمش رو هم برده . حتی یه بسته پفک هم که از مدتها پیش ( فک کنم حدود یک سال پیش ) روصندلی عقب بود رو هم برده . بی اختیار یه نیشخندی میزنم چون با خوردن اون پفکه احتمالآ تا یه هفته روتون گلاب آقا دزده . . . . .

دوستم میگه : دزدا ۴ نفرن که با یه پیکان تقریبن یه شب در میون میان و ضبط ماشین ها رو میبرن . میگم چرا به کلانتری نمیگید ؟ میگه بابا گفتیم ولی جواب شنیدیم که ما کارای مهم تری داریم و نمیتونیم دنبال دزد ضبط ماشین های شما بگردیم . میگم آره خب درسته ولی شما راهش رو بلد نیستید .

میگه : آها تو خیلی بلدی عقل کل!!!!! . میگم : بله من بخاطر دو سال خدمتم در بالاترین رده های نیرو انتظامی  بلدم . زنگ میزنم کلانتری . سر نگهبان میگه : مامور بفرستم ؟ میگم : خودت چی فک میکنی ؟

خلاصه یه مامور میاد و صورت جلسه میکنه و میره . دوستم به طعنه میگه : نگران نباش کاوه جان همین فردا دزده رو کت بسته تحویلت میدن . میگم : عالی جناب اون که مسلمه که ضبط ماشین من دیگه پیدا نمیشه ولی من میخوام دیگه تو کوچه شما ازین اتفاقات نیوفته . میگه : آره جون عمه ات .

فرداش تماس گرفتم ۱۹۷ ( نظارت های مردمی نیروی انتظامی ) . با روانشناسی که ازشون سراغ داشتم جریان وشرح میدم و میگم که به کلانتری محل هم اعتراض کردیم و گفتن ما کارای مهم تری داریم .

اپراتور کد خودش و میده و شماره منو میگیره و میگه تا ۴۸ ساعت دیگه نتیجه رو بهتون اعلام می کنیم .

ساعت ۱۰ شب تو خونه دراز کشیده بودم که موبایلم زنگ میزنه : خانومی ازون طرف خط  میگه : آقای .. . .

میگم بفرمایید . میگه ما صحت گفته های شما رو تایید کردیم . به کلانتری محل اعلام شده که امنیت منطقه علی الخصوص اون کوچه رو فراهم کنه . ضمنآ یه توبیخ هم به خاطر رفتار فرمانده کلانتری در پرونده اش درج شده . شما اگه باز هم درین خصوص مشکلی داشتید با ما تماس بگیرید . تشکر میکنم و قطع میکنم . بلافاصله زنگ میزنم به دوستم . تا صدای منو میشنوه مجال نمیده حرف بزنم میگه : ای کاوه دهنت سرویس . کوچه مون شده پادگان . هر نیم ساعت یه بار یا گشت موتوری میاد یا یکی ازین الگانس ها . میگه : دیگه الان ماشینت و بزاری تو کوچه و دراش رو هم باز بزاری امنیت داره .!!

میگم : دیدی حاج آقا . درسته میخوایم زمینه ساز ظهور آقا بشیم ولی مشکل اینجاست که ما فقط مینالیم . به قول دکتر شریعتی که وقتی حرفهای شعار گونه میگفت همه ایراد میگرفتن که ما زیاد شعار دادیم و حالا وقت عمله . ایشون در جواب میگفت : ما فقط زیاد نالیدیم .

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

خونه من جایی واقع شده که یه سربالایی خیلی تند داره و پیاده روی رو مشکل میکنه . من معمولآ هر وقت پیر زن یا پیر مردی رو ببینم که دارن این مسیر و پیاده گز میکنن سوارشون میکنم . چند روز پیش هم یه خانوم مسن رو سوا رکردم وقتی در  خونه شون رسیدیم خانومه از کیفش پول درآورد که بده . منم گفتم مادر جان مسافر کش نیستم . تشکر کرد و داشت پیاده میشد که گفتم : مادر جان یه فاتحه برا امواتم بخون . گفت : حتمن . به نام کی بخونم ؟ گفتم همینجوری بخون . گفت : آخه نمیشه که مادر جان باید اسم بگی . گفتم : حاج خانوم . تو بخون نمیخواد اسمشون و بگی .

آقا اصرار  که باید اسماشون و بگی تا من بخونم. گفتم بابا مادر جان زیادن . حالا گیرم که من اسماشون رو هم گفتم .مگه تو یادت میمونه . مشغول چونه زدن جهت درج اسامی امواتمون بودیم که تلفنم زنگ زد و منم به همین بهانه حرکت کردم . حالا نمیدونم فاتحه و خوند ؟ نخوند ؟ تکلیف این امواتمون  با این محدودیت بنزین چی میشه !!

یاد اون ضرب المثل افتادم که آهنگره به شاگردش میگه : تو بدم . بمیر و بدم .

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

نتیجه گیری اخلاقی : خدایی که از خرما ساخته شود گرسنگان را بیشتر به طرف خود جذب میکند تا خدایی که از سنگش بتراشند .

پاورقی ۱: دنبال ارتباط نکته اخلاقی با مطالب بالا نباشید . هر نوع رابطه پند اخلاقی فوق الذکر با مطالب بالا به شدت تکذیب میگردد.

پارورقی ۲ : یه سری مطلب در مورد بیوگرافی سعید امامی و نحوه دستگیرییش در جایی خوندم . ازونجا که فکر کردم شاید برا همه جذابیت نداشته باشه اینجا درجش نکردم . اگه مایل بودید تو بخش کامنت ها بگید تا بزارمش . سعید امامی میدونید که بود ؟؟ همون که از بس گفت : بابا من عامل اصلی قتل های زنجیره ای نیستم زبونش مو درآورد و مجبور شد برا زدودن موهای زائد زبونش داروی بهداشتی نوش جان کنه. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 22:52  توسط آسِت  | 

قریب دو سال پیش با راهنمایی عزیزی وارد این دنبای مجازی شدیم و یه وبلاگ ساده تو بلاگفا راه انداختیم بدون عکس. بدون موزیک پس زمینه و شروع کردیم به مطلب دزدی .

هرروز صبح هم قبل از هر کاری اول وبلاگ خودمون و باز میکردیم و نگاهی مینداختیم و با دیدن نظر دوستان کلی ذوق مرگ میشدیم وبا دیدین جمله " با تبادل لینک چطوری ؟ " از خود بی خود .

هر جان مینشستیم از وبلاگ و وبلاگ نویسی سخن به میان میاوردیم و آخرشم رو کاغذ های از پیش آماده شده آدرسی مینوشتیم و تحویل مخاطب میدادیم که یعنی ما وبلاگ نویسیم و همون شب هم به امید دیدن نظرش وبلاگ و باز میکردیم  ( آخه اون زمان تب وبلاگ نویسی همه رو گرفته بود ).

اگه نظری میبود که درمی یافتیم عجب انسان متفکر و روشنفکریست طرف و اگرهم نظری درج نشده بود نتیجه اینکه طرف انسان بی ذوقی می نمود و از ابتدا هم مشخص بود و . . . .

هر بار با انگیزه ای بیشتر میگشتیم و می گشتیم و یه مطلب که جدید بوده باشه بی اینکه کسی خونده باشدش  از جایی کش میرفتیم و با "اندکی تغییر" اون و تو وبلاگ میزاشتیم و شمارش معکوس جهت دیدن نظرات دوستان شروع میشد .

هر بار هم که با عقیده مخالفی در پیرامون مواجه میشدیم حلاوتی رو که زیر زبونمون از خوندن نظرات حس کرده بودیم به اونم تزریق میکردیم  و اینچنین مانند معتادی که برای نداشتن مزاحم در راهی که پیش گرفته اطرافیان رو هم آلوده این جهان مجازی میکردیم و ساعتها از فواید داشتن دوستان مجازی سخن میراندیم .

موافقین را به نیکی چند بادمجان پخته در اطراف قاب وبلاگ هاشان و مخالفین را با حرفی درشت و امثال کلمات خودشان و گاهی حذف نظرهاشان مهمان میکردیم .

گاهی هم که در مانده می شدیم و تهدیدی دریافت میکردیم از حافظه دوران سبک سریمان کمک میگرفتیم و مونث های اطرافشان را تکانکی میدادیم وبه مذکرهای اطرافمان پیوند میدادیم و بخش نظراتمان را "بعد از کسب اجازه" انتخاب میکردیم .

گاهی هم برای بالا بردن آمار بازدید کنندگان که نشانگرشم گوشه وبلاگ نهاده بودیم سری به سایر وبلاگ ها میزدیم و جمله "سلام دوست گرامی – وبلاگ خوبی دارید – منم به روزم " رو درج میکردیم بی آنکه مطلبی ازون وبلاگ خونده باشیم.

کم کم تغییرات تو نوشته های دزدیمان بیشتر شد و ادبیاتمان متفاوت تر گشت تا جایی که با این ذهن متبادرخود مطلبکی مینوشتیم و گاهآ چند جمله ای هم از کتابی یا وبلاگی برای بیان بهتر داخلش جا میکردیم .

یواش یواش دستمون باز تر شد وطریقه جستجو را کشف نمودیم و همزمان دوستان مجازی فهیم تری پیدا کردیم و بیشتر غرق این دنیای مجازی شدیم و دیگر مهمان وبلاگ هایی با عنوان عکس جیگرای ایرونی و عکس های خفن و یه پسر دختر در هم تنیده و دوربین های مخفی نبودیم و تازه دریافتیم عجب اقیانوسیست این دنیای مجازی و ما که تا اون زمان احساس میکردیم درین زمینه علامه دهریم دوسالی زمان برد تا دریافتیم که درین میانه " نماید هفت دریا شبنمی ".

حال که گاهی به نوشته های اوایلمون نیم نگاهی میندازیم احساسی درست مثل احساس خانومایی که امروزه عکس های دوران نوجوانی شون و مشاهده میکنند و میبینند که اون زمان ها تیریب لباس پوشیدن و آرایش موها شون چقدر جوات بازار بوده بهمون دست میده و عرق شرم در پیشانی احساس میکنیم و ازین که نوشته هامون در پست ها پیشین مستتر شده اند و دیگر خواننده ای ندارن نیشخندی از رضایت بر لبمان هویدا میشود.

. . . . . . . . .

کودکی را که دوسال تمام بزرگش کردیم و تربیتش کردیم به طعنه نارفیقان به پرورشگاه سپردیم و انگ "بدسرپرست" را به جان خریدیم به امید آن روز که زندگی را سرو سامانی دهیم و دوباره کودکی به حضانت قبول کنیم .

برای در امان ماندن از شر نارفیقان اینبار پرشین بلاگ را انتخاب کردیم گویی که بلاگفا بعد از رفتن ما کنج تمام وبلاگ ها خطی مورب و مشکی نصب میکنند  و پرشین بلاگ دسته گلی به آزیین.

هنوز دو پستی ننگاشته بویدم که با قدم خیر ما پرشین بلاگ هک شد و به .....ک * رفت . دوباره اسباب کشی و درسر هاش . دوباره تغییر ادرس . دوباره اعلام به دوستان عزیزی که مرحمت کرده بودند و ما رو لینک نموده بودند . دوباره اعلام به خیل کثیر طرفداران و سینه چاکان.دوباره توضیح به دوستانی که مرتب می پرسیدند : مگه بدهکاری که هی جا عوض میکنی ؟؟

خلاصه دوباره با شرمندگی اومدیم بلاگفا و بعد از ثبت وبلاگ با یه آدرس طویل نفسی به رضایت کشیدیم و گفتیم : آخیش . هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه .!!!!!

حال دوباره فرزندی را از بلاگفا قبول نمودیم و اینبار قصد داریم به تحصیلات عالیه برسونیمش تا عقده های دل خودمون وا شه .

امیدواریم اینبار شیرینی دوستان واقعی تلخی طعم نارفیقان رواز خاطره  فکرمان بزداید تا توانی مضاعف  دریاقت کنیم تا اینبار راهمان را به گوشه چشم کسانی !!! بیراه نکنیم و باز هم فرزندی به پروشگاه نسپاریم .

 

یا حق – در پناه دادار پایدار .

 

پاورقی :

* : قربون اون ذهن منحرفتون برم .اون کلمه که فقط "ک" ئه اش رو نوشتم منظورم "درک" بود .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 13:43  توسط آسِت  | 

اصولآ تو شرکت ما هر وقت موقع دادن عیدی و پاداش میشه هیچکس از مقدار و یا دفعات پرداخت این مبالغ به دیگران کوچکترین اطلاعی نداره ولی وقتی این کشتی طوفان زده (منظور شرکتمونه ) میخواد غرق بشه یه جلسه اضطراری تشکیل میشه و نکات مهم و دلایل این امر بررسی میشه .

در نهایت هم جناب مدیر نتیجه میگیرند که " ما همه اینجا یک خانواده ایم و باید برای بهبود وضع این خانواده تلاش کنیم ".

امروز برای چندمین بار که این جمله رو میشنیدم . منم یهو تو جلسه از دهنم پرید و گفتم : بی زحمت ننه ی این خانواده رو نشون من بدید.

به نظر شما حرف بدی زدم ؟؟ پس چرا مدیرمون گفت : حداقل از خانومای تو جلسه خجالت میکشیدید !!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 14:30  توسط آسِت  | 

یه عکس دیدم که سر در یه درمانگاه یه پارچه  زده بودند که روش نوشته شده بود :

این مکان از ارائه خدمات بهداشتی به بانوانی که از پوشش برتر (چادر ) استفاده نمیکنند معذور است .

خدا کنه عکس ساختگی باشه !!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 22:48  توسط آسِت  |