بچه که بودم خیلی دوست داشتم شلوار کردی بپوشم و آدامس بجوم و ضمنآ یه تنفگ ترقه ای هم داشته باشم ولی هیچوقت برام شلوار کردی نخریدن . بجاش مامانم همیشه شلوارهام و خودش میدوخت و دهن پاشم چین میداد مثل شلوار دخترا . همین میشد که همیشه دخترا ی کوچه منو مسخره می کردن که شلوارم دخترونه است . وقتی سوم دبیرستان بودم بالاخره یه تفنگ ترقه ای واسه خودم خریدم ولی دیگه نمیشد تو جیبم بزارم و تو کوچه ترقه در کنم . نتیجه این شد که هم عقده شلوار کردی و هم عقده تفنگ ترقه ای تا این سن تو دلم مونده .
گرچه بخاطر شلوار های چین داری که کاردستی مامانم بود کم هم تحقیر نشدم و به همین خاطر هیچ دوست مونثی از زمان بچگیم ندارم .
اینا رو گفتم که بدونید گاهی چیز ها یی هر چند نا چیز و بی معنی تا مدتها تو دل آدم میمونه و گاهی حتی ممکنه تبدیل به حسرت زندگی بشه .
تصمیم گرفتم اگه متاهل شدم از همسرم بخوام که واسم شلوار کردی بدوزه . اونم با جیب هایی که توش بتونم یه خروار تخمه ژاپنی بریزم.
شاید برا تولد توله ام هم یه تفنگ ترقه ای بخرم . شایدم نخریدم
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
چند روز پیش از شرکت که رسیدم خونه خواستم ماشین و ببرم تو پارکینگ که دیدم یه جوون لاغر اندام و کثیف در حالی که یه گونی بزرگ رو دوششه داره سطل آشغال در خونه مون و کنکاش میکنه . تو خونه بر خلاف همیشه غذا داشتم . اول خواستم برم براش کمی غذا بیارم بعدش پشیمون شدم . گفتم از فردا حالا هی داره بیاد و زنگ بزنه و غذا بخواد .
از روی دلسوزی گفتم کمی بهش پول بدم . بوق زدم واسش و اومد جلو . پرسیدم چند سالته ؟ گفت : ۲۳ سال . ولی فکر کنم چاخان کرد چون خیلی فکر کرد تا جواب داد .
پرسیدم چقدر درامد داری ؟ گفت : هیفده – هجده هزار تومن .
به نظرم درامد بدی نبود ولی وقتی فکرش و کردم از صبح خروس خون تا بوق سگ باید سطل آشغال ها رو بگرده چندان هم به نظرم جالب نیومد.گفتم : صبحا از ساعت چند کارت و شروع میکنی ؟ گفت : صبحا کار نمیکنم . فقط عصر ها از ساعت هفت تا ده شب کار میکنم .
گفتم : یعنی بابت سه ساعت کار روزانه هجده هزار تومن در آمد داری ؟
گفت : آره .
پولی رو که آماده کرده بودم بهش بدم گذاشتم جیبم و دلم بحال خودم سوخت .
گفتم : اوکی برو سر کارت . گفت : مرض داشتی منو صدا کردی .؟
گفتم : خیلی خوب بابا. برو سر کارت . کاری باهات نداشتم . از حرصم صدای موزیک ماشین رو هم تا آخر زیاد کردم تا به این طریق دق دلی درآمد برابر خودم با اون و خالی کرده باشم .
از امروز دستمزد برابر خودم و با یه آشغال جمع کن رو هم به یاد خواهم داشت .
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
این مکبر مسجد روبروی شرکت ما فکر کنم جاش طبقه هفتم بهشت باشه . بسکه هر روز که شروع به اذان گفتن میکنه من خار مادر خودش و هفت جد و آبادش و زیر و رو میکنم . مرتیکه فکر کنم حدود ۵۵ سال سن داشته باشه ولی صداش مثل یه جوون ۱۵ ساله تازه بالغ شده میمونه .
هر چی هم بهش میگیم بابا تو اگه ظهر ها خر در چمن نخونی ثواب بیشتری میبری به خرجش نمیره که .
دیروزرفتم پیش پیش نماز مسجد . گفتم حاج آقا تا حالا قبل ازاذان مسجد بودی ؟ گفت چطور مگه . فکر کنم تا حالا قبل از اذان تو مسجد نیومده بود .
قضیه رو براش شرح دادم . گفتم حاجی من نمیخوام به قرآن و پیغمبر استناد کنم ولی حتی این قرائتی هم با این مسئله مخالفه و میگه نباید صدای بلند گوی مسجد همسایه ها رو اذیت کنه .
حاجیه گفت . بررسی میکنم .فردا ظهر که شد دیدم که یه پسر ده دوازده ساله شروع به اذان گفتن کرد . گرچه بازم صدای بلند گو ها زیاد بود ولی خیلی خیلی بهتر شده بود.
بعد از اذان رفتم مسجد و از پیش نماز تشکر کردم . باورتون نمیشه میخواستم پاش و ماچ کنم . از ذوقم بهش گفتم حاجی اگه قول بدی اون یارو دیگه اذان نگه منم قول میدم تا وقتی تو این شرکت کار میکنم هر روز بیام مسجد و نماز بخونم . حالا خودت حساب کن ببین ثواب اذان گفتن بیشتره یا یه گبر و نماز خون کردن .فکر کنم قبول کرد که که دومی ثواب بیشتری داره . به مکبرانکر الاصوات اولی هم پیغام دادم که اگه یه بار دیگه صداش و بندازه ته گلوش و .... ماشینم بیمه اش کامله. خداییش جلو مسجد زیرش میگیرم .
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
سیگارم و که روشن میکنم میدونم که الان یه چیزی بهم میگه . هنوز پک دوم رو نزدم که یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم میندازه و میگه : دایی جون بابات میدونه که سیگار میکشی؟ گفتم با اجازه پدر و مادرم و و سایر بزگترا بععععله .
ساکت میشه ولی میدونم که ناراحت شده .
موقع خواب میگه دایی جون فردا صبح منوببر جاده ساوه اونجا کار دارم . منم گفتم دایی جان اینجا شهرستان نیست و همینکه امروز اومدم دنبالت شق القمر کردم . ضمنآ من صبح باید برم شرکت و نمیتونم شما رو برسونم . میگه یعنی نمیخوای دایی رو برسونی ؟ میگم : نه قربان . بابامم که میخواد بیاد سراغم نمیرم دنبالش . البته بنده خدا اینقدر میفهمه که تو این شلوغی منوبا این کمر دردم از این ور شهرنکشونه اون ور شهر .
میگه پس الان منو ببر خونه خاله که صبح با شوهر اون برم .میگم هر طور مایلی .با خاله که هماهنگ کردم میگم . الان میخوای بری ؟ میگه : آره . میگم پس بزار زنگ بزنم آژانس.
با تعجب میگه : مگه نمیخوای دایی رو تا خونه خاله برسونی ؟ میگم : نکنه انتظار داری ساعت ۱۲ شب از این ور شهر بکوبم و برم اون ور شهر ؟
با عصبانیت لباسا ش و در میاره و میگیره میخوابه . منم خونسرد رفتم خوابیدم .
چند روز بعد مادر بزرگم زنگ میزنه و میگه دایی گفته عمرآ پام و خونه کاوه بزارم . ناسلامتی بعد از نه سال رفتم خونش . منم گفتم : آی ی ی ی ی ی قلبم .مادر بزرگم از پشت تلفن میگه : کاوه جان چی شد ؟ میگم : بابا جون خبر بد و که یهویی به آدم نمیدن . حالا ازین به بعد خرج زندگی منو کی تامین کنه ؟؟؟
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
از خونه دوستم تو سعادت آباد میام بیرون که میبینم ضبط ماشینم نیست . خواستم در و باز کنم که دیدم در قفله . خوشحال شدم که حتمن ماشین من نیست ولی پلاک و که دیدم آآآآه فهمیدم ضبط و بردن و بعدش در ماشین و قفل کردن . کلی آقا دزده رو دعا کردم که عجب دزد با انصافی بوده که شیشه و نشکسته .
دوستم میاد پایین و ماشین و وارسی میکنیم و میبینم ای نسناس هر چی تو ماشین بوده برده . یه تسبیح که یادگار یکی از دوستام بود و همیشه دور دنده میبستمش رو هم برده . حتی یه بسته پفک هم که از مدتها پیش ( فک کنم حدود یک سال پیش ) روصندلی عقب بود رو هم برده . بی اختیار یه نیشخندی میزنم چون با خوردن اون پفکه احتمالآ تا یه هفته روتون گلاب آقا دزده . . . . .
دوستم میگه : دزدا ۴ نفرن که با یه پیکان تقریبن یه شب در میون میان و ضبط ماشین ها رو میبرن . میگم چرا به کلانتری نمیگید ؟ میگه بابا گفتیم ولی جواب شنیدیم که ما کارای مهم تری داریم و نمیتونیم دنبال دزد ضبط ماشین های شما بگردیم . میگم آره خب درسته ولی شما راهش رو بلد نیستید .
میگه : آها تو خیلی بلدی عقل کل!!!!! . میگم : بله من بخاطر دو سال خدمتم در بالاترین رده های نیرو انتظامی بلدم . زنگ میزنم کلانتری . سر نگهبان میگه : مامور بفرستم ؟ میگم : خودت چی فک میکنی ؟
خلاصه یه مامور میاد و صورت جلسه میکنه و میره . دوستم به طعنه میگه : نگران نباش کاوه جان همین فردا دزده رو کت بسته تحویلت میدن . میگم : عالی جناب اون که مسلمه که ضبط ماشین من دیگه پیدا نمیشه ولی من میخوام دیگه تو کوچه شما ازین اتفاقات نیوفته . میگه : آره جون عمه ات .
فرداش تماس گرفتم ۱۹۷ ( نظارت های مردمی نیروی انتظامی ) . با روانشناسی که ازشون سراغ داشتم جریان وشرح میدم و میگم که به کلانتری محل هم اعتراض کردیم و گفتن ما کارای مهم تری داریم .
اپراتور کد خودش و میده و شماره منو میگیره و میگه تا ۴۸ ساعت دیگه نتیجه رو بهتون اعلام می کنیم .
ساعت ۱۰ شب تو خونه دراز کشیده بودم که موبایلم زنگ میزنه : خانومی ازون طرف خط میگه : آقای .. . .
میگم بفرمایید . میگه ما صحت گفته های شما رو تایید کردیم . به کلانتری محل اعلام شده که امنیت منطقه علی الخصوص اون کوچه رو فراهم کنه . ضمنآ یه توبیخ هم به خاطر رفتار فرمانده کلانتری در پرونده اش درج شده . شما اگه باز هم درین خصوص مشکلی داشتید با ما تماس بگیرید . تشکر میکنم و قطع میکنم . بلافاصله زنگ میزنم به دوستم . تا صدای منو میشنوه مجال نمیده حرف بزنم میگه : ای کاوه دهنت سرویس . کوچه مون شده پادگان . هر نیم ساعت یه بار یا گشت موتوری میاد یا یکی ازین الگانس ها . میگه : دیگه الان ماشینت و بزاری تو کوچه و دراش رو هم باز بزاری امنیت داره .!!
میگم : دیدی حاج آقا . درسته میخوایم زمینه ساز ظهور آقا بشیم ولی مشکل اینجاست که ما فقط مینالیم . به قول دکتر شریعتی که وقتی حرفهای شعار گونه میگفت همه ایراد میگرفتن که ما زیاد شعار دادیم و حالا وقت عمله . ایشون در جواب میگفت : ما فقط زیاد نالیدیم .
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
خونه من جایی واقع شده که یه سربالایی خیلی تند داره و پیاده روی رو مشکل میکنه . من معمولآ هر وقت پیر زن یا پیر مردی رو ببینم که دارن این مسیر و پیاده گز میکنن سوارشون میکنم . چند روز پیش هم یه خانوم مسن رو سوا رکردم وقتی در خونه شون رسیدیم خانومه از کیفش پول درآورد که بده . منم گفتم مادر جان مسافر کش نیستم . تشکر کرد و داشت پیاده میشد که گفتم : مادر جان یه فاتحه برا امواتم بخون . گفت : حتمن . به نام کی بخونم ؟ گفتم همینجوری بخون . گفت : آخه نمیشه که مادر جان باید اسم بگی . گفتم : حاج خانوم . تو بخون نمیخواد اسمشون و بگی .
آقا اصرار که باید اسماشون و بگی تا من بخونم. گفتم بابا مادر جان زیادن . حالا گیرم که من اسماشون رو هم گفتم .مگه تو یادت میمونه . مشغول چونه زدن جهت درج اسامی امواتمون بودیم که تلفنم زنگ زد و منم به همین بهانه حرکت کردم . حالا نمیدونم فاتحه و خوند ؟ نخوند ؟ تکلیف این امواتمون با این محدودیت بنزین چی میشه !!
یاد اون ضرب المثل افتادم که آهنگره به شاگردش میگه : تو بدم . بمیر و بدم .
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
نتیجه گیری اخلاقی : خدایی که از خرما ساخته شود گرسنگان را بیشتر به طرف خود جذب میکند تا خدایی که از سنگش بتراشند .
پاورقی ۱: دنبال ارتباط نکته اخلاقی با مطالب بالا نباشید . هر نوع رابطه پند اخلاقی فوق الذکر با مطالب بالا به شدت تکذیب میگردد.
پارورقی ۲ : یه سری مطلب در مورد بیوگرافی سعید امامی و نحوه دستگیرییش در جایی خوندم . ازونجا که فکر کردم شاید برا همه جذابیت نداشته باشه اینجا درجش نکردم . اگه مایل بودید تو بخش کامنت ها بگید تا بزارمش . سعید امامی میدونید که بود ؟؟ همون که از بس گفت : بابا من عامل اصلی قتل های زنجیره ای نیستم زبونش مو درآورد و مجبور شد برا زدودن موهای زائد زبونش داروی بهداشتی نوش جان کنه.
