- شرکتی که قبلآ خیلی اصرار داشت درش استخدام بشم و من یه لحظه خون به مغزم نرسید و بازی درآوردم براشون و نرفتم این روزها با شرکتی که در حال حاضر توش کار میکنم بر حسب تصادف مشکلاتی پیدا کرده . منم که پیش اونا مثل حیوانی شیر ده و صد البته سپید پیشانی جلوه میکنم فکر میکردم مشکل تلفنی حل میشه و خودم و به یه نام دیگه معرفی کردم . حالا امروزبعد از یک هفته ارتباط تلفتی که با هم داشتیم دعوت کردن که برم و حضوری باهاشون درین مورد صحبت کنم. اگه دیگه آپ نکردم شب های جمعه برام نظر بزارید.
- تا حالا براتون اتفاق افتاده که در یه جای رسمی و در حضور چند نقر وقتی دارید صحبت میکنید یا دتون بره چی میخواستید بگید ؟؟ دیروز تو یه جلسه رسمی برای ادای مطلبی مجبور شدم خاطره ای رو تعریف کنم که بعد ازون خاطره نتیجه خاصی رو بگیرم ولی آخر خاطره که رسید یادم رفت اصلآ چرا این خاطره و تعریف کردم و باید چه نتیجه ای رو میگرفتم . خیلی ضایع شدم . چند لحظه ای بر و بر اطرافیان و برانداز کردم و بعد گفتم : آه اونقدر مقدمه چینی میکنم که حرف اصلیم یادم میره . اوکی کجا بودیم ؟؟؟
- توی این ماه مبارک !!!! رمضان شرکت غذا نمیده ولی غذا خوردن منعی نداره . اتفاقآ از کل پرسنل شرکت فقط دو نفر روزه میگیرن وبقیه مجبورن برا ظهر دست به دامن کنسرو وتن و کالباس و سایر مشتقات این نوع اغذیه بشن. به مدیر مالیمون گفتم این چه فیلمیه . خب دستور غذا رو بدید ۲ تا سهمیه ازش کسر کنید که بچه ها این جور مکافات نکشن. گفت : برای شرکتی که از آب مقطر!! کره گرفته شده مجددآ کره میگیره ماه رمضان هم فرصت خوبیه که به این منظور هزینه هاش و کم کنه.
- دو سال پیش خانومش زنگ زد بهم و گفت : شما یه زمانی دوستش بودید. بیاید و پادرمیانی کنید و بهش بگید که تو خونه مواد مصرف نکنه.به خانومش گفتم تو خونه نکشه میره جای دیگه . بزار تو خونه حد اقل زمانهایی که تو نیستی کارش و بکنه تا تو مشتت باشه و بتونیم روش کار کنیم .گفتم این اگه با دوستاش خونه مجردی بگیره پس فردا هزار جور برنامه دیگه هم میاد تو زندگیت . خونه مجردی دسته جمعی پای خ.ا.ن.و.م هم توش باز میشه و هزار کثافت کاری دیگه. خانومش پاشو کرد تو یه کفش و گفت نه !!! من اجازه نمیدم تو خونه ام ازین کثافت کاریا بکنه . پسره هم با دوستاش رفتند و پنهانی یه خونه مجردی کرایه کردند برا این کاراشون.
حالا دیروز تماس گرفته بود که پلیس ریخته تو خونه و شوهرم و دوستاش و با چند تا فاحشه دیگه در حالی که مشغول " لهو و لعب " بودن دستگیر کردن !!!
گفتم : ا ا ا جدآ ؟؟
(میدونم الان نسوان محترم واسه این پاراگراف چه نظری میدن. مردی که . . همون بهتر که . . . . . پس خواهر گرامی ندادن نظر درین مورد نشانهء شخصیت شماست . حتی شما دوست عزیز . با تو ام هستما )
- از اونجایی که من خیابون های تهران و بلد نیستم هر وقت بخوام جایی برم اول باید برم میدون ونک و ازونجا مسیرم و پیدا کنم و گرنه گم میشم. اینه که وقتی از کسی آدرسی و میپرسم و اتفاقآ طرف هم مسیر در میاد و میگه : پشت سر من بیا خیلی کیفور میشم و گاهآ در پوست خودم نمیگنجم. دیروز میخواستم برم جایی اطراف شرکتمون و قبلش آدرس و از یکی از همکارام گرفته بودم. به خیابون اصلی که رسیدم یه ماشین بوق زد و همون آدرس خودم و ازم پرسید . اونقده خوشحال شدم که مجددآ در پوست خودم نگنجیدم. اشاره کردم که یعنی پشت سر من بیا . تا خود مقصد هم همش چشمم به آینه بود که طرف منو گم نکنه. از دیروز انگیزه پیدا کردم و هر جا که میرم سعی میکنم اسمامی خیابون ها رو به خاطر بسپارم.
- دیروز صبح که اومدم بلاگم و باز کنم با جملهء " مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد " روبرو شدم . اونقده ذوق مرگ شدم که نگو . یه لحظه خودم و تو مصاحبه های شبکه صدای امریکا میدیدم که دارن در مورد مسائل سیاسی باهام مصاحبه میکنند . حالا نگو اشتباهی برا چند دقیقه فیلتر شده بودیم . گرچه من به این جمله اعتقاد راسخ دارم که فعالیت سیاسی در کشور های جهان سوم حماقت محضه ولی احساس میکنم یه کمش هم بد نیست . بالاخره به این جمله هم اعتقاد دارم که زندگی را نمیشود تحمل کرد مگر آنکه کمی حماقت چاشنی آن شود.
پی نوشت : نمیدونم چرا پوست پاشنهء پام هی ترک میخوره . به نظر شما بخاطر اینه که من این روزها در پوست خودم نمیگنجم یا اینکه از نوعی سنگ مخصوص پا که در قزوین میروید استفاده میکنم؟؟
