تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

- شرکتی که قبلآ خیلی اصرار داشت درش استخدام بشم و من یه لحظه خون به مغزم نرسید و بازی درآوردم براشون و نرفتم این روزها با شرکتی که در حال حاضر توش کار میکنم بر حسب تصادف مشکلاتی پیدا کرده . منم که پیش اونا مثل حیوانی شیر ده و صد البته سپید پیشانی  جلوه میکنم  فکر میکردم مشکل تلفنی حل میشه و خودم و به یه نام دیگه معرفی کردم . حالا امروزبعد از یک هفته ارتباط تلفتی که با هم داشتیم دعوت کردن که برم و حضوری باهاشون درین مورد صحبت کنم. اگه دیگه آپ نکردم شب های جمعه برام نظر بزارید.

 

- تا حالا براتون اتفاق افتاده که در یه جای رسمی و در حضور چند نقر وقتی دارید صحبت میکنید یا دتون بره چی میخواستید بگید ؟؟ دیروز تو یه جلسه رسمی برای ادای مطلبی مجبور شدم خاطره ای رو تعریف کنم که بعد ازون خاطره  نتیجه خاصی رو بگیرم ولی آخر خاطره که رسید یادم رفت اصلآ چرا این خاطره و تعریف کردم و باید چه نتیجه ای رو میگرفتم . خیلی ضایع شدم . چند لحظه ای بر و بر اطرافیان و برانداز کردم و بعد گفتم : آه اونقدر مقدمه چینی میکنم که حرف اصلیم یادم میره . اوکی کجا بودیم ؟؟؟

 

- توی این ماه مبارک !!!! رمضان شرکت غذا نمیده ولی غذا خوردن منعی نداره . اتفاقآ از کل پرسنل شرکت فقط دو نفر روزه میگیرن وبقیه مجبورن برا ظهر دست به دامن کنسرو وتن و کالباس و سایر مشتقات این نوع اغذیه بشن. به مدیر مالیمون گفتم این چه فیلمیه . خب دستور غذا رو بدید ۲ تا سهمیه ازش کسر کنید که بچه ها این جور مکافات نکشن. گفت : برای شرکتی که از آب مقطر!! کره گرفته شده مجددآ کره میگیره ماه رمضان هم فرصت خوبیه که به این منظور هزینه هاش و کم کنه.

 

- دو سال پیش خانومش زنگ زد بهم و گفت : شما یه زمانی دوستش بودید. بیاید و پادرمیانی کنید و بهش بگید که تو خونه مواد مصرف نکنه.به خانومش گفتم تو خونه نکشه میره جای دیگه . بزار تو خونه حد اقل زمانهایی که تو نیستی کارش و بکنه تا تو مشتت باشه و بتونیم روش کار کنیم .گفتم این اگه با دوستاش خونه مجردی بگیره پس فردا هزار جور برنامه دیگه هم میاد تو زندگیت . خونه مجردی دسته جمعی پای خ.ا.ن.و.م هم توش باز میشه و هزار کثافت کاری دیگه. خانومش پاشو کرد تو یه کفش و گفت نه !!! من اجازه نمیدم تو خونه ام ازین کثافت کاریا بکنه . پسره هم با دوستاش رفتند و پنهانی یه خونه مجردی کرایه کردند برا این کاراشون.

حالا دیروز تماس گرفته بود که  پلیس ریخته  تو خونه و شوهرم و دوستاش و با چند تا فاحشه دیگه در حالی که مشغول " لهو و لعب " بودن دستگیر کردن !!!

گفتم : ا ا ا جدآ ؟؟

(میدونم الان نسوان محترم واسه این پاراگراف چه نظری میدن. مردی که  . .  همون بهتر که  . . . . . پس خواهر گرامی  ندادن نظر درین مورد نشانهء شخصیت شماست . حتی شما دوست عزیز . با تو ام هستما )

 

- از اونجایی که من خیابون های تهران و بلد نیستم  هر وقت بخوام جایی برم اول باید برم میدون ونک و ازونجا مسیرم و پیدا کنم و گرنه گم میشم. اینه که وقتی از کسی آدرسی و میپرسم و اتفاقآ طرف هم مسیر در میاد و میگه : پشت سر من بیا خیلی کیفور میشم و گاهآ در پوست خودم نمیگنجم. دیروز میخواستم برم جایی اطراف شرکتمون و قبلش آدرس و از یکی از همکارام گرفته بودم. به خیابون اصلی که رسیدم یه ماشین بوق زد و همون آدرس خودم و ازم پرسید . اونقده خوشحال شدم که مجددآ در پوست خودم نگنجیدم. اشاره کردم که یعنی پشت سر من بیا . تا خود مقصد هم همش چشمم به آینه بود که طرف منو گم نکنه. از دیروز انگیزه پیدا کردم و هر جا که میرم سعی میکنم اسمامی خیابون ها رو به خاطر بسپارم.

 

- دیروز صبح که اومدم بلاگم و باز کنم با جملهء " مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد " روبرو شدم . اونقده ذوق مرگ شدم که نگو . یه لحظه خودم و تو مصاحبه های شبکه صدای امریکا میدیدم که دارن در مورد مسائل سیاسی باهام مصاحبه میکنند . حالا نگو اشتباهی برا چند دقیقه فیلتر شده بودیم . گرچه من به این جمله اعتقاد راسخ دارم که فعالیت سیاسی در کشور های جهان سوم حماقت محضه ولی احساس میکنم یه کمش هم بد نیست . بالاخره به این جمله هم اعتقاد دارم که زندگی را نمیشود تحمل کرد مگر آنکه کمی حماقت چاشنی آن شود.

 

پی نوشت : نمیدونم چرا پوست پاشنهء پام هی ترک میخوره . به نظر شما بخاطر اینه که من این روزها در پوست خودم نمیگنجم یا اینکه از نوعی سنگ مخصوص پا که در قزوین میروید استفاده میکنم؟؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 19:16  توسط آسِت  | 

اگر این رباعی حکیم خیام رو مبنا قرار بدیم که میگه :

 

اندیشهء عمر بیش از شصت منه

هر جا که قدم نهی بجز مست منه

زان پیش که کاسه سرت کوزه کنند

تو کوزه زپشت و قدح از دست منه

 

اینروزا من دیگه باید بگم که :

 

عمرم از نیمه گذشت و غلطک سان دوم

از سراشیبی کنون سوی عدم . . . .

 

بچه که بودم همیشه تصورم از بیست سالگی این بود که آدم دیگه بزرگ شده و یه مرد کامله و چه بسا میتونه ازدواج هم بکنه .

هر وقت پسر عموهام و پسر عمه هام و میدیدم که تو این سن از مرخصی سربازی میان و همه تحویلشون میگیرن دیگه شک نمیکردم که بیست سالگی یعنی اینکه دیگه منم سیبیل دارم ومیتونم ریش هام و بزنم و به عنوان مرد شناخته میشم و کاملآ بزرگ خواهم شد .

اون وقتا فکر اینکه در آینده ازدواج خواهم کرد برا خودمم تهییج کننده بود و منی که قصد کرده بودم  که با یه زن هندی که دائم داره واسم میرقصه ازدواج میکنم دیگه در پوست خودم نمیگنجیدم و سریع حساب میکردم ببینم شهریور امسال میرم تو ۱۰ سال یا ۱۰ سالم تموم میشه و میرم تو ۱۱ سال.

 

خلاصه این آسیاب گشت و گشت . شب های خیمه در خیمه  از عمر ما هم میگذشت. بر چشم بر هم زدنی مرز بیست سالگی را عبور کردیم بی آنکه حتی یادی ازافکارگذشته ام در خاطرم به جا مانده باشد .

 

آرزوی پوشیدن  شلوار کردی با جیب های پر از تخمه ژاپنی و تنفگ ترقه ای و داشتن یک زن هندی و ازدواج تو اون سن به کل از یادمون رفت و درگیر کار و درس و دربدری هامون شدیم .

 

بیست سالگی را تازه پشت سر گزارده بودیم که عاشق شدیم . سه سالی زمان برد تا بسختی فارغ شدیم . دیگر عطای دلهره ها و صحیت های پنهانی و غم های شیرین عشق را که میدانم که میدانید به لقایش بخشیدیم ونادانسته ونا خواسته روزه ء طعم عشق گرفتیم . زمانی به خود آمدیم که درتارهای کنج انزوایی که برای خود تنیده بودیم دست و پا میزدیم .

هر چه تلاش  مینمودم تنها نقش تاری از انگشتانم بروی پرده ایام میماند .ولی جهدی شیرین بود وحلاوت این جهد و تلاش طعم تلخ و گس عشقی که از کف رفته بود را برایم قابل تحمل تر مینمود. گران دریافتیم که

 

" امروز همان فرداییست که دیروز نگرانش بودیم" .

 

و حال این روزها از مرز عمر گذر میکنیم . همین روزها سی ساله می شویم .

 

و این بچهء شرور که  زمانی از فرط شیطنت کسی را یارای همبازی شدنش نبود امروز به جوانی آرام و سر به زیربدل گشته . تار موهای سفیدی که دو طرف سرش روئیده دیگر حکایت از نیمه عمر دارد.

 

کودک شروری که همه از دست عربده های نا بهنگامش دمی آسوده نبودند و خواب قیلوله به اهالی آن خانه حرام ابدی بود  به کنجی خزیده و گوشه خلوتی اختیار کرده .

 

کودک بازیگوشی که برای خوردن کتلت های داغ مامان با دستهایی کثیف از کوچه به درون آشپزخانه میخزید دیر سالیست که  از گرمی نوازش دستی هایی مهربان گریزان و بی بهره است !!!

 

بمب خندهء محفل دوستان که با لطیفه های لهجه دار و گاه س ک س ی اش  خنده های بلند و از ته دل بر لب دوستان و اطرافیان مینشاند  امروز اگر در حین عصبانیت به سیگار های افروخته متصل و پشت سر هم پک های آنچنانی که میدانم که میدانی نزند یا به مرز جنون خواهد رسید ویا به وداع دنیا.

 

خب سی سالگی را رد کردیم .

 

هنوز زن هندی نگرفتیم  حتی دستمون به دامن دخترکان هم وطن هم نرسید. دیگر کتلت های داغ کسی عنان اختیار از کفم نمی رباید تا با دستهای نا شسته ناخنکی به آنها بزنم.

دو سال آزگار به این مرز و بوم و امتش خدمتی بی اجر و مزد و منت کردیم که جزو اعمالی که مستوجب کیفراست در دفتر چه ء ایام زندگیمان نگاشتیم ولی درطی مرخصی هایی که می آمدیم کسی تحویلمون نگرفت !!!! شاید آنهایی را که باید ارشاد مینمودیم درست به راه راست هدایت نکردیم .

 

عجیب رسمی است این زندگانی با آدم های آنچنانی و تو حیران میمانی .

 

عمرم از نیمه گذشت و غلطک سان دوم

از سراشیبی کنون سوی عدم

سوی عدم

عدم 

. .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 12:31  توسط آسِت  | 

کم بود جن و پری - گربه کوره هم از دیوار پرید

اونی که به ما نریده بود - کنجشک ک و ن دریده بود . ( که اونم الحمدولله قضای حاجت نمود )

تو این وادی مخالفان نظام و اپوزیسیون های خارج نشین و طرفداران سلطنت و مجاهدین انقلاب اسلامی و حزب های رنگ و ارنگ و هخا و تقی ظهوری و فروزان که همیشه نقش زیر صحنه رو ایفا میکرده و روز خواب و شبخیز و ولیعهد و هنر پیشه های دست چندم زمان شاه که الان ملت و به بیداری دعوت میکنند, فقط آقا ابراهیم میرزایی راهبر الهادی الحفیظ رو کم داشتیم که اونم الحمدولله با شعار " ما سکوت نمی کنیم . ما وجدان بد پندار شما هستیم . رز سفید (اسم گروهشون ) نمی گذارد شما آرام باشید " ظهور کردند و قصدشون به هم ریختن  آرامش نداشتهء ما ملت حزب الله همیشه در صحنه است.

غافل ازینکه این ملت بیدی نیست که با این نسیم های زپرتی بهاری تکان به مکانش*بدهد  و ضمنآ این گرگ هم سالهاست که با گله** آشناست.

امروز ایمیلی به دستم رسید از همین جناب که بالا نامشون برده شد و از میان جزعبلاتی که نوشته بود تنها تونستم همین دو سه جمله ای رو که درج کردم بفهمم .چون مثلآ نصف صفحه رو میخوندم و وقتی به انتها میرسیدم متوجه میشدم هیچکدام از جمله ها فعل ندارند و من که در تمام خوندن متن حواسم به این بود که فعل جمله رو پیدا کنم یهو متوجه میشدم که جمله ایشان تمام شده .

بر طبق نظر شخصی نگارندهء این وبلاگ, در حال حاضر هیچ حکومتی لایق تر و شایسته تر جهت حکومت و فرمانروایی به "این" ایران وجود ندارد. 

* :۱) اشاره به یه جای بد از اعضای بدن  ۲) مورد تفقد اهالی قزوین .

**: استعاره از ملتی که همیشه در صحنه حضور بهم رسانند .

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 16:18  توسط آسِت  | 

داشتم رادیو گوش میکردم . مجری داشت با یه فردی به نام آقای عزیزی ظاهرآ مترجم کتاب عودت الداعی که به فارسی به آداب راز و نیاز به در گاه بی نیاز ترجمه شده است صحبت میکرد . احساس کردم شاید طرف شخصیت برجسته دینی و یا فلسفی باید باشه که به مصاحبه صبح جمعه دعوت شده.

برادر عزیزمون جناب آقای عزیزی شروع به صحبت کردند و در خلال صحبت هاشون میفرمودند که : این کتاب آداب دعا کردن و به مردم یاد میده . اینکه چه موقع دعا کنیم . چه زمانی دعا کنیم . با چه لحنی دعا کنیم . در چه حالت معنوی چه دعایی رو بکنیم و حتی راههای میانبری رو هم یاد میداد مثلآ اینکه در دعاهامون چی بگیم تا دعامون زود تر {از بقیه} مستجاب بشه و جالب اینکه دلایل مستجاب نشدن دعا ها رو هم به نمایندگی از خدا بر میشمرد .

بعد مجری نتیجه گیری کرد که : پس جمله خدا که میفرمایند "بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را " را باید بدینشرح پذیرفت که " بخوانید مرا تا هر وقت دلم خواست اجابت کنم شما را".

آقای عزیزی که ظاهرآ ( به نظر شخصی من) از دادن جواب منطقی به این سوال در موند کمی مکث کردند و گفتند که : خداوند فرموده به ازاء هر دعایی که بنده من میکنه و برآورده " نمیشه " بجاش در آخرت به او پاداش خواهیم داد و بعد برای خالی نبودن عریضه و نشان دادن دلیل محکم و صد البته منطقی در انتها هم از قول خداوند اضافه کردند که : اگر بنده های من میدانستند که بابت دعاهایی که ایشان میکنند و اجابت نمیشه درون دنیا چه پاداشهایی بهشون خواهیم داد همیشه دعا میکردند که دعاهاشون براورده نشه . !!! ( احتمالآ همون قضیه حوری موریه )

دکتر شریعتی تو یکی از کتبش ( فکر کنم ابوذر ) نوشته : زمان صدر اسلام اصحاب پیامبر وقتی در بین راه قصد نماز میکردند یا پیامبر یا کسی از اصحاب که مورد قبول همه و پیامبر بود جلو می ایستاد و بقیه نمازشون رو به اون اقتدا میکردن . ولی حالا یه جدول لگاریتمی میزارن جلو شون و از روی اون ریزترین نکات شخصی و اخلاقی طرف رو محاسبه میکنند. " نقل به مضمون "

حالا من  نمیدونم دعا کردن که شخصی ترین و احساسی ترین رابطه معنوی بنده با معبود خودشه چه دخلی به گذاشتن اگر و اما و فرمول خاص واسش هست !! 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 12:38  توسط آسِت  |