تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

زنه رفته بود پیش دکتر دامپزشک. دکتره ازش پرسید چرا پیش من اومدید ؟ شما باید به یه روانپزشک مراجعه کنید.

زنه گفت : آقای دکتر، آخه صبح زود مثل مرغ باید از خواب بیدار بشم و خونه و مرتب کنم و صبحانه آقا رو آماده کنم. سپیده صبح میزنم بیرون تا عصر مثل خر کار میکنم و مثل گاو سرم تو آخورمه. شب که میخوام بیام خونه از بس خسته ام مثل سگ پاچه میگیرم. خونه که میرسم اونقدر گرسنه ام که مثل اسب میخورم. تازه شب که آقامون میاد خونه یه نیشگون از ب ا س ن م میگیره و میگه : چطوری موشی ؟ 

حالا شده نقل زندگی ما !  اگه این روزا یه شترگاو پلنگی، دارز گوشی، اسبی حتی شتری با باری با دو تا کوهان کج و کوله رو پشتش دیدید که تو خیابون داره یورتمه میره شک نکنید که اون خود ٍ منم. فقط شاید زینم کمی جالب به نظر برسه که باید عرض کنم تنها نشانه آدمیت که برام باقی مونده که بشه حدس زد روزی آدم بودم همونه !!!!

تو این عصر آخرین روز پاییزی و عید (مش) قربون که {طبق معمول} شرکتم چیزی ندارم برای دوستان خوبم آرزو کنم الا اینکه :

خدای اطلسی ها با تو باشد

پناه بی کسی ها با تو باشد

تمام لحظه های خوبٍ یک عمر

بجز دلواپسی ها با تو باشد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 18:21  توسط آسِت  | 

 

میگم : شرابی تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش، میگه نکنه باز میخوای که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش ؟

 

میگم : تو که نه، خودم و میگم چون سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش،  میگه:  پس میخوای چکار کنی ؟ میگم : باید مذاق حرص و آز ایدل شست از تلخ و از شورش.

 

میگه : پس خونه ای بیام ؟ میگم : هم در خونه ام،  هم من بی دل و دستارم – یک سینه سخن دارم، هین شرح دهم یا نه! میگه : نه قربونت میام اونجا پس، آماده کن.

 

میاد و میگه : کاوه چند شب پیش جایی رفته بودم ولی حال نکردم.

 

میگم : پس اگر آن می که خوردی به سحر نبود گیرا – بستان ز من شرابی که قیامت ست حقا .

میگه سنکوب نکنم ؟ میگم : دیوونه ، چه تفرج و تماشا که رسد ز جام اول !

 

میگه پیک دوم منو کم بریز. میگم اصل دومیشه. دومش نعوذ بالله ! چه کنم صفت سبو را.

 

میگه : چرا میگن مستی و راستی ؟

 

میگم بخاطر اینکه : غم و مصلحت نماند، همه را فرود راند – پس از آن خدای داند که کجا کشد تماشا.

 

 میگه آره ! خوب بود. هم رنگش و هم گیراییش. میگم : تو اسیر بو و رنگی ، به مثال نقش سنگی .

 

میگه با منی ؟ میگم : آره. پس بجه! ای چو آب چشمه ز درون سنگ خارا.

 

میگه حالا بزار یه دو پیکم ما ساقی بشیم.

 

میگم پس بریز باده که غم روی نمود ای ساقی.

 

میگه بریزم ؟  میگم : زان کوزه ء می که نیست در وی ضرری – پر کن قدحی،  بخور، به من ده دگری.

میگه یواش بابا حالا خوبه کاهدون از خودته.

میگم وقت نداریم، بریز د لامصب . میگه چرا؟ میگم : بخاطر اینکه زان پیش تر ای صنم که در ره گذری – خاک من و تو کوزه کند کوزه گری.

 

میگه نه بابا !! یعنی به همین سادگی. میگم : چه بسا ساده تر ازین.

 

میگه من میخوام صد سال عمر کنم. با پوز خندی بهش میگم : اندیشه عمر بیش از شصت منه. میگه اگه اینقدر کمه که باید عاقل باشم و پی کارام. میگم : دیوونه هر جا که قدم نهی بجز مست منه. میگه: ازین به بعد هوشیار میشم. میگم هوشیاری بیار، اینجا کسی هوشیار نیست.

میگه اگه اینجوریه که آخر نیستی و فناست. میگم : اما زان پیش که کاسه سرت کوزه کنند -  تو کوزه ز پشت و قدح از دست منه.

جامش و میزاره رو اپن آشپزخونه و دستی تو موهای پر پشتش میکشه و میگه : اینقدر کوتاهه ؟! میگم : کوتاه تر. میگه راستی کاوه همه مون به این زودی میمیرم ؟ میگم : مرگ چه خواب سبکی بوده است – تا مژه بستیم قیامت رسید.

 

میگه: ای تف تو روحت .عجب مجلسی شد امشب! میگم : بابا! امروز نه آغاز و نه انجام جهان است، میگه :خب ، میگم خب که خب. پس ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است . میگه : خب

میگم : ای خب و زهر مار.

نفهمیدی چی گفت مگه ؟   میگه : خودت برام بگو. میگم: بابا جون منظورش اینه که گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری میگه بعدش چی میشه ؟ میگم : دانی که رسیدن، هنر گام زمان است.

 

سرش و تکون میده و میگه : آها حالیم شد. تو دلم میگم عمرآ فهمیده باشی. در حالی که طبع شعرش گل کرده بدون مقدمه میگه : مرد باید که در کشاکش دهر – سنگ زیرین آسیا باشد.

 

میگم : ف. . . . ک یو بابا. میگه : آره منتظر همین جمله ات بودم. چون شعرم ربطی به این مجلس نداشت فقط خواستم من چیزی بگم.

 

میگم : بریز بابا سرد شدیم. میگه : سیاه مست نشی !! میگم : اگه شدم تو برو جلو پنجره داد بزن ای لولیان، ای لولیان، یک لولیی دیوانه شد - طشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد.

میگه : هیسسسس ! یواش بابا. فک میکنن دیوونه شدی میان میبرنت دیوونه خونه.

میگم : گفت با زنجیر در زندان شبی دیوانه ای            عاقلان پیداست کز دیوانگان ترسیده اند

من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم به پای          کاش می پرسید کس، کایشان به چند ارزیده اند

من یکی دیوانه ام کاندر من این دیوانگان                خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیده اند

ما نمی پوشیم عیب خویش، اما دیگران                  عیب ها دارند و از ما جمله را پوشیده اند

ما سبکساریم، از لغزیدن ما چاره نیست                 عاقلان با این گران سنگی چرا لغزیده اند!!

میگه : سید داشتیم ؟؟ با ما هم آره ؟!

میگم : ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم               جامه ء کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 17:53  توسط آسِت  | 

+ ماموریت بودم.جنوبی ترین نقطه ایران.وقتی کارم با آژانس تموم میشه میگم چقد شد ؟

با لهجه عربی - خوزستانی میگه : پونزده هزار تومن. پول و میدم و میخوام پیاده شم که یهو به نظرم میاد چرا اینقدر گرون شد!!

میگم حاجی ساعتی چنده ؟ میگه پنچ هزار تومن. میگم خب تو که دو ساعت با من بودی. میگه نه٬ نه من سه ساعت با تو بودم. میگم بابا جون مگه ساعت ۹ نیومدی دنبال من ؟

میگه : ها بله. میگم خب (خیر سرت ) الان یه نیگا به ساعتت بنداز .چنده ؟ میگه : ها وولک. خو یازده اس الان. خوبی نه؟؟

میگم: آره من خوبم. خب ۹ تا یازده که میشه دو ساعت. میگه :آآآآآمو سٍوات نداری ؟ ۹ تا ۱۱ میشه سه ساعت و بعد هم شروع میکنه به محاسبه با انگشتاش.

۹ یک ساعت٬ ۱۰ یک ساعت٬ ۱۱ هم یه ساعت٬ میشه ۳ ساعت. نیم ساعتم من بخاطر تو زود تر از خونه ام زدم بیرون٬ میشه سه ساعت و نیم که من اون نیم ساعت و بهت تخفیف دادم.

به سبک خودش میگم: آمو   ۹ تا ۱۰ میشه یه ساعت نه اینکه ۹ یه ساعت ۱۰ یه ساعت. میگه : موخای به مو یاد بدی ؟ برووو آآآآآمو .

چی یادت دادن تو او تهرون ؟

ده دقیقه بعد

میگم : من که عمرآ بتونم تو رو قانع کنم پس تو فاکتورت ننویس ۹ تا ۱۱ معادل ۳ ساعت. فقط بنویس ۳ ساعت که من با شرکت به مشکل بر نخورم. آبروم تو شرکت میره بگم نتونستم تو رو قانع کنم. میگه : ها آمو. مشکی نیست. بیا این فاکتور. خودت هر چی میخوای بنویس. مو سوات نداروم.

 + موقع رفتن به ماموریت تو هواپیما کنار پنجره بودم و نگاهم همش به بال هواپیما بود. توجهم جلب شد به اینکه دریچه ها و بالک های روی بال هواپیما خیلی به سختی و جیر جیر کنان باز و بسته میشن. با خودم گفتم این بال مارو به مقصد نمی رسونه. موقع اوج گرفتن انگار هواپیما داشت از روی زمین خاکی بلند میشد بسکه تکونمون داد. من که دهنم کف کرد بسکه امن یجیب خوندم. هر دفعه هم یادم میرفت که این چندمین بارم بود که خوندم . ظاهرآ فقط ۵ تاش جواب میده !!

بلند که شد دوباره نگاه کردم به بال سمت خودم و دیدم یا قمر بنی هاشم !! بال هواپیماهه مثل بال یه پرنده بال بال میزنه و همین الانه که در بره.

تو همین اثنا دیدم این بالچه روی بال یککککک ضجه ای میزنه و داره باز میشه. داشتم نگاش میکردم که دیدم یهو از بال کنده شد و با سرعت ازمون دور شد.

اول اونقدر متعجب شدم که فکم قفل شد ولی چند ثانیه بعد به بغل دستیم گفتم به جون خودم بالش کنده شد. بالش کنده شد . اونم که خواب بود منو نیگاه کرد و چون از سمت من اشراف نداشت اون یکی بال و نگاه کرد و گفت نه بابا اوناها سر جاشه !! یاد فیلم ارتفاع پست افتادم .

تو همین هاگیر واگیر خلبان اعلام کرد : مسافرین محترم ( محترم٬ منظورش ماها بودیم ) به علت نفص فنی بر میگردیم تهران. نکته جالب این بود مهماندارا رنگشون از من بیشتر پریده بود و یکی باید اونا رو جم میکرد!! البته من با حفظ موازین شرعی اعلام آمادگی کردم ولی کسی جدی نگرفت.

+ سر کشتی ( ship) بودم بخاطر اینکه لباسام کثیف نشه بیلرسوت (ازین لباس یه تیکه ها ) پوشیده بودم و سر عرشه واستاده بودم که دیدم دو تا راننده کامیون با شلوار کردی و یه پیراهن چروک که انگار از گلو گاو کشیدی بیرون٬ انگشتشون تو نافشون و دارن از پله های کشتی میان بالا. هراز گاهی هم یه طرفی خم میشن و با خاراندان بعضی نواحی خشتکشون و بالانس میکنن و کمی حال میدن به متعلقات.

تا رسیدن بالا قبل از اینکه من بخوام بپرسم که چرا اومدن بالا فک کردن من ازین پرسنل هندی پاکستانی کشتی ام.

یکیشون دستش و آورد بالا و انگار یه لیوان تو دستشه گفت : واتر٬ واتر . منم دیدم اینا نفهمیدن من ایرانی ام شروع کردم انگلیسی باهاشون صحبت کردن.

یکیشون یا لهجه یزدی گفت : ممد ولش کن بابا. این ک. . . . خله که نمفمه تو چی مگی !!

نطقم باز شد و گفتم اون عمه اته که . . . . .خله.

بد بخت اونقد هول شد که گفت : چشم. گفتم چشمت بی بلا.

+ دیروز دیر وقت کارم تموم شد و رفتم خونه. هوا سرد بود . کمرم درد میکرد٬ تو خونه غذا هم آماده نداشتم.حس خوردن غذای آماده هم نداشتم . خونه هم سرد شده بود. تو راه همش به این فکر بودم که رسیدم خونه اول چکار کنم.

غذا درست کنم ؟ با کمر درد که نمیشه واستاد پای گاز!

مسکن بخورم و کمرم و پماد بمالم ؟ تو این هوای سرد ! با شکم خالی مسکن ؟ معدهِ خوار مادرمون و یکی نمیکنه!

خونه رو تمیز کنم ؟ با این کمر بیل خورده و شکم گرسنه !

وقتی رسیدم دیدم بهترین کار اینه که اول یه کم زار ( زار = چند قطره اشک اونم به صورت بغض - فردا برامون حرف در نیارین !!) بزنم به حال خودم و این زندگی سگی مجردی٬ و اینچنین شد که بعدش تونستم غذا و سالاد کاهو با روغن زیتون و سرکه خرما درست کنم و برنجی دم نمایم و فیله مرغی طبخ نمایم و هویج آب پز نمایم به همراه فلفل دلمه. ضمنآ در نتیجه همین حالت عرفانی که بهم دست داد کمر دردم هم خوب شد.

+ ماهشهر ماموریت بودم. شب که سرم خلوت شد برا چند تا از دوستان خوبم اس ام اس دادم اونا هم متقابلآ جواب دادن که سلام چطوری ؟ خوبی ؟ منم جواب دادم که خوبم. مرسی. ماهشهرم.

بدون استثنا جواب هایی که گرفتم ربطی به اس ام اسم نداشت .

یکیشون گفته بود انشالله همیشه همینطور باشی.

اون یکی گفته بود داداش به سلامتی ما هم بزن حالا که محشری.

یکی دیگه تعجب کرده بود که چی شده که من گفتم محشرم .

اون یکی گفته بود انشالله همیشه همینطور حالت خوب باشه و محشر بمونی.

یکی گفته بود چه عجب تو خوبی و هوار داد نمیکنی !!

اون یکی گفته بود حتمآ جنسش خوبه که محشری!!

اون یکی گفته بود تنها٬ تنها ؟

یکی گفته بود حواست باشه بگیر بگیره ها.

بدون استثنا همه "ماهشهر- MAHSHAHR " رو "محشر - MAHSHAR " خونده بودند.

+ از ماموریت که بر میگشتم تو هواپیما یه بچه حدودآ سه ساله چند تا صندلی جلو تر از من کنار مامانش نشسته بود و از همون ابتدا یه ریز زر زر کرد و نق زد.

ننه اشم هیچ تذکری بهش نمیداد و این بیشتر حرصم و در می آورد. مخصوصآ اینکه مقنعه اش رو هم از زیر تا بالای چونه و زیر لبش و از بالا تا بالای ابروش کشیده بود ( یه زن مومنه محجبه محدثه عفیفه صدیقه معصومه درین حالات بیشتر حرص منو در میاره تا یه خانوم متشخص آرایش کرده و زیبا روی و . . . )

این بچهِ هی نق و نوق کرد و زررررر زد و منم هی دندون رو جگر پر خون گذاشته بودم و حرص میخوردم.

در حین پرواز یکی دو بار خیز برداشتم که پاشم و حد اقل به چیزی به اون ننه ء . . . .ش بگم ولی باز سعی میکردم به خودم مسلط باشم و تذکری ندم. ولی بازم چند دقیقه بعد دوباره اعصابم با سرو صدای این بچهء ننر بهم میریخت.(آستانه تحمل من در مورد سرو صدا نسبت به سایر آدمها پایین تره ).

تا اینکه به تهران رسیدیم. آماده شدم که به بچه ِ بگم به اندازه تمام عمرت زر زر کردیا !! که مثلآ طعنه ای به مادره زده باشم ولی وقتی بالای صندلیشون رسیدم دیدم این مادر بی نوا با لبخند داره با حرکات دست و اشاره چیزهایی رو به این دخترک کوچولوی ناشنوا میفهمونه.

بغض گلوم و گرفت و به سختی موفق شدم نزارم اشکم جاری شه.

تا زمانی که ساکام بیاد ۴ تا سیگار روشن کردم و اگه نبود تذکر مامورین ترمینال بی شک زنجیره وار میرفتم تا آخرش.

تا برسم خونه همش تو فکر این طفل معصوم بودم و زجری که اون مادر داره تحمل میکنه. صد بار شکر کردم که تذکری ندادم. واای که اگه بخاطر سروصدای یه دختر کوچولوی معصوم که داشت تلاش میکرد حرف بزنه تذکری داده بودم هر گز خودم و نمی بخشیدم. واای که اگه من درون وضعیت قرار گرفته بودم و کسی همچین تذکری میداد و ا ا ا ی !! و ا ا ی !! نمیدونم چی پیش میومد٬ ولی ته دلم خوشحال بودم که قلب این مادر رنجیده رو رنجیده تر نکرده بودم. به خونه که رسیدم سرم داشت منفجر میشد. چاره فقط سه تا کدئین حل شده تو آب و بعد سیگار.

پی نوشت : این خاطرهء آخری منو یاد یه داستان انداخت . مردی که متوجه شده بود همسرش گوشش سنگین شده به پزشک مراجعه کرد و کمک خواست چون نمیدونست این قضیه رو چطور با همسرش در میون بزاره.

دکتره گفت چون نمیدونم میزان شنوایی همسرت تا چه حد کم شده این آزمایش و تو خونه انجام بده و نتیجه رو به من بگو تا بتونم کمکت کنم.

امشب وقتی همسرت در فاصله ۳ متریت بود سوالی رو با صدای معمولی ازش بپرس. اگه جواب نداد از فاصله ۲ متریش امتحان کن و اگه بازم جواب نداد از ۱ متری و بالاخره اگه جوابی نگرفتی برو و از فاصله نزدیک تر همین کارو تکرار کن.

خلاصه آقاهه شب اومد خونه و وقتی مشغول تماشای فیلم بود نگاه کرد و دید همسرش تو آشپزخونه تقریبآ در فاصله ۳ متریش قرار داره. در حالی که عادی فیلم و تماشا میکرد از همسرش پرسید: عزیزم امشب شام چی داریم. ولی جوابی نشنید. آروم نزدیک تر شد و دوباره تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید. اینبار نزدیک تر شد و وقتی باز هم جوابی نشنید رفت تو آشپزخونه و دستش و حلقه کرد دور کمر (یا حفظ موازین شرعی ) حاج خانوم و پرسید عزیزم امشب شام چی داریم ؟ زنشم با چهره ای بر افروخته و عصبانی برگشت گفت: مگه کری ؟! ۳ بار گفتم که٬ قورمه سبزی.

نتیجه اخلاقی : گاهی ممکنه نسخه ای که برا حل مشکل دیگران میپیچیم درست همون نسخه ایه که  اول باید برا خودمون بپیچیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 18:33  توسط آسِت  |